دنیای خاکستری

برای نوشتن یکی از صحنه‌های رمان خدای او دچار تردید شده بودم. از ابتدای صحنه می‌شد آخر آن را حدس زد. می‌شد به راحتی مطمئن بود که سیاوش «قهرمان داستانم» در آخر صحنه چه تصمیمی می‌گیرد. هرچه هم پیاز داغش را اضافه می‌کردم باز هم طعمش توی ذوق می‌...

Continue reading

خاکت را عوض کن

آن روز داشتم از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه می‌کردم. چشمم افتاد به کاکتوس‌های پشت پنجره. یکی از آن‌ها برگ‌هایش زرد شده بود. دیگری آنقدر بچه قد و نیم قد دورش را گرفته بود که از هر طرف در منگنه بود. گل دیگری سرش را روی شانه‌ی گلدان گذاشته بو...

Continue reading