سلیقهی خوب
پسر جوان پشت پیش خوان ایستاده و دو دل است سرش را بالا بگیرد یا نه. لباس زنانه میفروشد و زن از او میخواهد نظر بدهد رنگ لباس به او میآید یا نه. نفس بلندی میکشد و میگوید:«آینه داخل اتاق پرو هست من سلیقهام اصلا خوب نیست.»زن آشکارا ناراحت میشو...
یلدا
همانطور که دیوان حافظ را برمیداشتم، پرسیدم: «چرا یلدا را جشن میگیریم؟»گفت:«چون طولانیترین شب سال هم عاقبت به خیر میشه و به خورشید میرسه»آهی کشیدم. انگشت اشارهام را بین برگههای دیوان گذاشتم و با خودم گفتم:«کی این روزهای بدون خورشید ام...
انتخاب اسم
زن نگران است. از چند ماه پیش دعوا بر سر نام نوزادشان بالا گرفته. پسرش دو روز است به دنیا آمده اما هنوز نامی ندارد. اسمهایی که تابحال نشنیده را برایش ردیف میکنند اما او هیچکدام را دوست ندارد فقط دل به یک نام بسته. نگاهی به همسرش میاندازد. ...
قسمت ۲۰ اسم مستعاری به نام رادمهر
توی راه سرش رو به شیشه چسبونده بود.- کاش شب نبود- دوست داری بیرون رو تماشا کنی؟- اوهوم- فکر کنم طلوع آفتاب رو کنار دریا ببینیمبرق چشماشو به وضوح دیدم. چند ساعتی که گذشت پلکاش سنگین شد. شیشه رو پایین داد. معلوم بود داره با خواب مبارزه میکنه...
قسمت ۱۹ اسم مستعاری به نام رادمهر
اصرارش برای بیدار موندن یه جورایی تقلا برای زنده ماندن بود که این هم منو ناراحت میکرد هم خوشحال. دستش رو گرفتم. انگشتام رو لای موهای مجعدش کشیدم و سرش رو نوازش کردم. - بیدار میشی و بعد با هم هواش میکنیم- تو که مثل بابام نیستی؟ هستی؟- چطور...
قسمت ۱۸ اسم مستعاری به نام رادمهر
- با چیزایی که من فهمیدم رادمهر تعادل روانی نداره- رادمهر دیوونه نیست فقط شخصیتهای درونش تفکیک شدن همون شخصیتهایی که درون خودمون هم هست.- خب خود این یه اختلال روانیه وقتی تفکیک میشن خطرناک میشن اگه شخصیت جدیدی متولد بشه و نتونی جلوش رو بگیر...
جایگزین
صدای بچهها از داخل راهروی مدرسه میآید. دیگرطاقت ندارد کیفش را برمیدارد و به طرف کلاس میرود. بچهها با دیدنش شوکه میشوند و به کلاس برمیگردند. یک نفر میگوید: «آقا حالا فارسی داریم نه ریاضی»پاسخ میدهد:«میدونم امروز من به جای معلم فارس...
سرباز یا سربار
همه چیز برای مهمانی فراهم است. خانه مرتب شده. وسایل پذیرایی مهیا شده. حتی ژلههای یلدایی داخل یخچال منتظر مهمانها هستند. گوشی را برمیدارم و نگاهی به گروه می اندازم استاد پیام صوتی فرستاده. با گوش دادن پیام استاد دست و پایم شل میشود. از ما ...
جوجههایمان را بشماریم آخر پاییز است
بد نیست قبل از رسیدن به آخرین فصل سال نگاهی به فصلهای امسال بیندازم. ارزیابی عملکرد و مقایسه آن با برنامه چیده شده همیشه راههای جدیدی جلوی پای آدم میگذارد.بهار و تابستان از نظر کاری خیلی خوب بود اما برنامهای که برای پاییز امسال چیده بو...
سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت نهم-به خانه برمیگردیم
هر جا که برویم باید روزی به خانه برگردیم. شاید این یکی از مهمترین چیزهایی باشد که سفر به ما میآموزد. اینکه مسافریم و عاقبت روزی به خانه ابدی خود برمیگردیم.با خودم به توشههایی که از این سفر برداشتم فکر میکنم. سفری که چیزی در آن یاد نگیری...
سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت هشتم
تابحال شده خوابی ببینید که جزییاتش را فراموش کنید اما تمام فکرتان را به خودش مشغول کند؟ دیشب همچین خوابی دیدم. خواب قشنگی نبود. وهابی داشت، تیراندازی به زائران کربلا را داشت، صف طولانی زائرها برای ورود به کشور عراق و ... جزییات یادم نیست فک...
سفرنامه شهریور۱۴۰۴ قسمت هفتم
با صدای باران میخوابیم و با صدای باران بیدار میشویم. با آنکه تمام برنامههایی که برای این یک هفته اقامت در لاهیجان ریخته بودم بیمصرف مانده اما ناراحت نیستم. خدا را شکر که باران میبارد. خدا را شکر که رشتههای باران آسمان را به زمین دوخته...
قسمت ۱۷ اسم مستعاری به نام رادمهر
پیام آراز به پایان رسیده بود. نمیدانستم بعد از آن چه اتفاقاتی افتاده و حالا حالش چطور است. دوباره شماره آراز را گرفتم هیچوقت صدای بوق تلفن اینقدر برایم لذت بخش نبود. خودم را آماده کردم دعوایش کنم. مجبورش کنم با هم حرف بزنیم و بعد... گوشی ر...
اعتراف نامه
پشت میز نشسته بودم و به کاغذهای سفید روبه رویم خیره شده بودم. از پنجره کافه به بیرون نگاه کردم. هوا مثل دیروز آلوده بود. مثل روزهای قبل، مثل هفتههای قبل، مثل ماههای قبل. بیشتر افرادی که داخل میآمدند ماسک زده بودند. کرختی و بیحوصلگی روی ...
قسمت۱۰(آخرین قسمت) شبی که فهمیدم
آقای صادقی خندید- شرمنده یهویی شد. هنوز اقوام نزدیک هم در جریان نیستند فقط شیرینی خوردیم.- باور کن حرف دعوت نیست مرد مومن، نمیخواستی یه صلاح مشورتی با ما بکنی؟- فکر کنم میشناسیشون، پسر حاج آقا نیازی هست- واسه همونم موندم حیرون که چرا به م...
قسمت ۹ شبی که فهمیدم
حاج آقا از منبر اومد پایین و مداح روی پله اول نشست و شروع کرد به روضه خوندن.حس میکردم بین لشکر امام حسین و یزید ایستادم. میخواستم به سمت لشکر امام حسین برم ولی توان حرکت نداشتم. یه نگاه میخواستم. یهنگاه شبیه اذن دخول. یه نگاه که بهم اج...
قسمت ۸ شبی که فهمیدم
رضا زنگ زد بهم که نمیای برای کمک؟میخواستن غذا بکشن، گفتم نه و قطع کردم. میخواستم فکر کنمتمام زندگیم رو یه بار توی ذهنم زیر رو کردم. به قول عزیز، کشتی زندگی من ناخدا نداشت واسه همون با هر طوفانی این طرف و اونطرف میشد. من خدارو قبول داشتم،...
قسمت ۱۶ اسم مستعاری به نام رادمهر
- تقصیر منه باید به کامی اجازه میدادم خودش رو بکشه اگه میکشت منی دیگه وجود نداشت تا شبیه پدرم بشه. حالا هم دیر نشده باید کار ناتموم کامی رو خودم تموم کنم اون احمق هیچوقت جرات نمیکنه تمومش کنه.از جاش بلند شد. میخواست از خونه بیرون بره. قیا...
قسمت ۱۵ اسم مستعاری به نام رادمهر
- رفیقت هم مثل خودت بی ادبه اگه ادب داشت می دونست باید حالا سرش بندازه پایین و از اینجا بره- اینجایی که میگی خونه منه نه تو. من میگم که کی بره و کی بمونه- تازه دارم میفهمم چرا سارا قهر کرده بود. اما نمیفهمم چرا دوباره برگشتکیوان در خونه رو ...
قسمت ۱۴ اسم مستعاری به نام رادمهر
اون روز به پیشنهاد من ناهار بیرون رفتیم. علی رغم مخالفتهای رادمهر و سارا یه میز جدا گرفتم و نشستم. اونقدر فاصله داشتند که نتونم به حرفاشون گوش بدم. جوری نشسته بودم که فقط رادمهر در زاویه دیدم باشه. صبح دکتر رو در جریان حرفهای کامی گذاشته ...
همصدا با ساز
«همین امشب غرور کودنم را دار خواهم زدبدان ای عشق پنهانی تو را فریاد خواهم زد»دوباره منهمان تنهای بییاورو عکس توبه روی در و دیوار اتاق منبه یاد قلب بشکستهبرایت ساز خواهم زداتاق سرد و یخ کردهدلم پر از سرود درددوباره عابری خستهدر این شبهای خی...
چرا…تو دستم را نمیگیری؟
باز هم شببستر سرد اتاق منومنمنم آن تک سوار جاده ابهامسوار بر اسب مبهوتیکه ترسیده و رم کردهدوباره خاطرات سرد و یخ کردهو رویاهای بی پایان سوار بر باد بی بارانکجایی آشنا با من؟غریبه با همه غمهای بیپایان دلم مرده در این صحرای بیبارانبزن آبی ...
دلقکی به نام امید
دلقک چشم از پسرک برنمیداشت.با هر حرکتِ دلقک، صدای خنده جمع بلند میشد.با هر صدای خنده پسرک یک قدم دورتر میرفت و اشک در چشمانش پرتر میشد. کار دلقک تمام شده بود. جمعیت رفتند اما پسرک مانده بود. جلوی پسرک زانو زد. پسرک ماسک را از صورت او برد...
قسمت ۷ شبی که فهمیدم
*بهنام*رخت خوابم رو پهن کردم و دراز کشیدم، هر چی این طرف و اون طرف چرخیدم خوابم نبرد.این چندشب چیزی که به چشمم نمیاومد خواب بود. بلند شدم و رفتم توی حیاط و نشستم روی تخت. یه سیگار روشن کردم و خیره شدم به ماه که هلالش دیگه خیلی باریک نبود. ...
قسمت ۱۳ اسم مستعاری به نام رادمهر
سارا دست گذاشته بود روی دهانش و بیصدا اشک میریخت.کمکش کردم داخل اتومبیل بشینه. ماشین رو روشن و در رو قفل کردم.- خوبی؟ - نه سرم داره میترکه- زود میرسیم تحمل کن سرش را گرفته بود و به جلو خم شده بود. فشار روحی که بر رادمهر تحمیل شده بود بیش...
طلایهدار تنهایی
صبور باید بود اگر دلت تنگ استخبر نده به کسیبا خودت بنشینو درددلت را به آب بگوبه نسیم برگشته ز راه بگوبگو ببرد حرفهایت راکه نگوید به کسی دردهایت راصبور باید بوداگر بغض کردهایچند ساعتی تحمل کنخورشید که رفتو آن زمان که پنجرهها به خواب خوش رف...