روزنوشت

خاکت را عوض کن

آن روز داشتم از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه می‌کردم. چشمم افتاد به کاکتوس‌های پشت پنجره. یکی از آن‌ها برگ‌هایش زرد شده بود. دیگری آنقدر بچه قد و نیم قد دورش را گرفته بود که از هر طرف در منگنه بود. گل دیگری سرش را روی شانه‌ی گلدان گذاشته بود و مثل بچه‌ها بغ کرده بود.از خودم دلخور شدم که چرا حواسم به آن‌ها نبوده. هر طور که بود وقتی را برای رسیدگی به گل‌ها اختصاص دادم. با چه مکافاتی از گلدان‌هایی که دیگر برایشان کوچک شده بود، درشان آوردم.
شاید به زحمت یک مشت خاک توی هر گلدان مانده بود. سرتاسر گلدان را ریشه‌هایی که می‌خواستند دیواره گلدان را بشکافتند پوشانده بود.ریشه‌های گسترده و شادابشان را که دیدم از ذهنم گذشت:
«حتی اگر قوی‌ترین ریشه‌ها را داشته باشی وقتی خاک مناسب و کافی نباشد محکومی به زوال و پوسیدگی»ما هم مثل همین گل‌ها هستیم. اگر در اطرافمان آدم‌ها و کتاب‌های خوب نباشد، بی‌خاک می‌مانیم. ذهنمان می‌پوسد و نرم‌نرمک رو به زوال خواهیم رفت.

فاطمه‌ رستم‌زاده
۲۹ دی ۱۴۰۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *