روزنوشت

دنیای خاکستری

برای نوشتن یکی از صحنه‌های رمان خدای او دچار تردید شده بودم. از ابتدای صحنه می‌شد آخر آن را حدس زد. می‌شد به راحتی مطمئن بود که سیاوش «قهرمان داستانم» در آخر صحنه چه تصمیمی می‌گیرد. هرچه هم پیاز داغش را اضافه می‌کردم باز هم طعمش توی ذوق می‌زد. یک جای کار می‌لنگید. لنگ لنگان پیش می‌رفتم اما راضی نبودم. ناگهان جرقه‌ای ذهنم را روشن کرد. یاد نکاتی افتادم که چند وقت پیش در کتاب «بیست کهن الگوی پیرنگ» خوانده بودم.

 چیزی که نقل می‌کنم نزدیک به مطلبی است که خوانده‌ام:

 اگر می‌خواهید رمان خوبی بنویسید باید دست از سیاه و سفید کردن بردارید و به دنیای خاکستری پا بگذارید.

اگر می‌خواهید تنش یک داستان عمیق باشد باید قهرمان داستانتان را بین بد و بدتر قرار دهید. مثل جریانات طبیعی زندگی. 

درست بود. باید همین کار را می‌کردم. باید شخصیت سیاوش را در دوراهی بد و بدتر قرار می‌دادم. نه دوراهی خوب و بد.

 کاری که کردم این بود: شخصیت منفی آن صحنه را، خاکستری کردم. سیاوش دچار تردید شد. دیگر مطمئن نبود تصمیم درستی گرفته یانه. با خودش کلنجار می‌رفت تا راه بد را از بدتر تشخیص دهد. 

همان که می‌خواستم شد، دیگر حوادث آنقدر شفاف و روشن نبود که بشود آخر صحنه را حدس زد. دنیای داستانم به حالت طبیعی برگشت؛ دنیای خاکستری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *