۰۷
دی
سلیقهی خوب
پسر جوان پشت پیش خوان ایستاده و دو دل است سرش را بالا بگیرد یا نه. لباس زنانه میفروشد و زن از او میخواهد نظر بدهد رنگ لباس به او میآید یا نه. نفس بلندی میکشد و میگوید:«آینه داخل اتاق پرو هست من سلیقهام اصلا خوب نیست.»زن آشکارا ناراحت میشو...
۰۷
دی
یلدا
همانطور که دیوان حافظ را برمیداشتم، پرسیدم: «چرا یلدا را جشن میگیریم؟»گفت:«چون طولانیترین شب سال هم عاقبت به خیر میشه و به خورشید میرسه»آهی کشیدم. انگشت اشارهام را بین برگههای دیوان گذاشتم و با خودم گفتم:«کی این روزهای بدون خورشید ام...
۰۷
دی
انتخاب اسم
زن نگران است. از چند ماه پیش دعوا بر سر نام نوزادشان بالا گرفته. پسرش دو روز است به دنیا آمده اما هنوز نامی ندارد. اسمهایی که تابحال نشنیده را برایش ردیف میکنند اما او هیچکدام را دوست ندارد فقط دل به یک نام بسته. نگاهی به همسرش میاندازد. ...
۲۹
آذر
جایگزین
صدای بچهها از داخل راهروی مدرسه میآید. دیگرطاقت ندارد کیفش را برمیدارد و به طرف کلاس میرود. بچهها با دیدنش شوکه میشوند و به کلاس برمیگردند. یک نفر میگوید: «آقا حالا فارسی داریم نه ریاضی»پاسخ میدهد:«میدونم امروز من به جای معلم فارس...
۱۹
آذر
دلقکی به نام امید
دلقک چشم از پسرک برنمیداشت.با هر حرکتِ دلقک، صدای خنده جمع بلند میشد.با هر صدای خنده پسرک یک قدم دورتر میرفت و اشک در چشمانش پرتر میشد. کار دلقک تمام شده بود. جمعیت رفتند اما پسرک مانده بود. جلوی پسرک زانو زد. پسرک ماسک را از صورت او برد...
۲۸
آبان
تیر سه شعبه
پرسید:« میدانستید قنفذ هم مثل حرمله، تیر سه شعبه با خودش آورده بود؟»با تردید نگاهش کردند. با بغض گفت:«قنفذ تازیانه را که بر بازوی دخت رسول زدانگار تیر به چشم حضرت علی زدوقتی قنفذ ام ابیها را بین در رو دیوار گذاشتتیر به گلوی ابوتراب خوردو و...
۲۷
آبان
پیراهن
خبر شهادت حضرت زهرا را که شنید، زن فقیر پیراهن زیبایی را از صندوقچه بیرون آورد و در آغوشش فشرد و بلند بلند گریه کرد و زیر لب با ناله گفت:«جانم به فدایت بانو، باز هم هر آنچه عزیزتر داشتی بخشیدی؟روز عروسیات، پیراهن عروست را به من بخشیدی و حا...
۲۷
آبان
لبیک به مادر
«امام زمان بیشتر از ما برای آمدن عجله دارد»«دلیلت چیه؟»«مگر میشود مادر بین در و دیوار مهدیاش را بخواند و او برای آمدن و لبیک به مادر، شتاب نکند؟!»
۲۴
آبان
سوختن
گفت:«هنوز هم دارم میسوزم»گفتند:«آتش را که خاموش کردند»درب خانه نالان و زار گفت:«جگرم تا منتقم مادر بیاید خواهد سوخت، چرا چوب من و پهلوی مادر؟ چرا میخ من و صدر اُم ابیها؟»
۱۹
آبان
قسمت ۲ اردوی مجازی
دو تمرین دیگر تا پایان سطح اول کارگاه مینیمالنویسی باقی مانده. استاد تمرینها را داده ولی هنوز انجامشان ندادهام. از دور ترسناک هستند. نوشتن یک داستانک با کلماتی که داده شده در پنج دقیقه. مگر میشود؟ یکی از بچهها پیام داده که «من فقط پنج ...
۰۶
آبان
پوتینهای دشمن
سرباز نگاهی به وسایل داخل جعبه انداخت. لوازم فرمانده دشمن، که تازه اسیر شده بود، در آن بود. پرسید:«موقع تبادل وسایلش رو پس میدیم؟»گروهبان پاسخ داد:«بله»سرباز پوتینها را از جعبه درآورد و با سرآستینهای خونیاش مشغول پاک کردن آنها شد. با و...
۰۶
آبان
تنها بازمانده
جنگ پایش را به کوچهها باز کرده بود.همه برای کمک آمده بودند اما هیچکس او را ندید.بعد از انفجار، پرت شده بود وسط خیابان. قامت کوچکش را خاک و دود در آغوش گرفته بود.عکس ساختمان تخریب شده توی چشمان باز ماندهاش نشسته بود.ساعتی بعد دخترکی کنارش ...