خاکت را عوض کن
آن روز داشتم از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکردم. چشمم افتاد به کاکتوسهای پشت پنجره. یکی از آنها برگهایش زرد شده بود. دیگری آنقدر بچه قد و نیم قد دورش را گرفته بود که از هر طرف در منگنه بود. گل دیگری سرش را روی شانهی گلدان گذاشته بو...