پنج قدم برای شروع نویسندگی

بسم الله الرحمن الرحیمقدم اولیک نویسنده شباهت‌های زیادی به یک ورزشکار حرفه‌ای دارد. یک ورزشکار حرفه‌ای تمام روزهای سال را تمرین می‌کند؛ فقط برای اینکه وقتی روز مسابقه فرارسید از آمادگی کامل برخوردار باشد.به عنوان یک ...

Continue reading

جلسه ششم دوره دوم نویسندگی قدم

جلسه ششم دوره نویسندگی درباره ساختار داستان بود. پس از بررسی تکالیف زاویه دید جلسه قبل با هم یک فیلم کوتاه نگاه کردیم. فیلم کوتاهی که بر اساس اتفاقات آن بتوانم اجزای داستان و ساختار داستان را توضیح دهم.به ستون تکیه د...

Continue reading

جلسه اول دوره دوم نویسندگی قدم

کلاس ۹ تیر ماه ۱۴۰۴اولین جلسه دوره دوم نویسندگی قدم را از نگاه هنرجوی نوجوانمان ببینید:در کلاس نشستم ساعت ۱۱:۰۰ صبح است کلاس ساکت ساکت است تنها صداهایی که کمی به گوش می‌رسد صدای کولر و صدای ورق زدن آرام کاغذ یا خوردن سر خودکار به کاغذ است.س...

Continue reading

کارگاه یک روزه نویسندگی

بسم الله الرحمن الرحیم کارگاه یک روزه نویسندگی در تاریخ ۳ تیرماه ۱۴۰۴ از ساعت ۹:۰۰ تا ۱۲:۰۰ با حضور عزیزان نویسنده برگزار شد. و اما در این کارگاه یک روزه چه گذشت👇👇 در شروع جلسه برای عزیزان از لزوم آزاد نویس...

Continue reading

قسمت۱ شبی که فهمیدم

«عزیز»- بهنام پاشو- می‌خوام بخوابم پتو رو کشید رو سرش. می‌دونستم تو رختخواب موندنش از خوابالودگی نیست. جریان نامزدی پریسا بهمش ریخته بود. نشستم و پتو رو دادم کنار. چشمای قرمزش رو که دیدم، قلبم فشرده شد. سریع روش رو ب...

Continue reading

قسمت۱ یک قدم مانده به پایان

همونطور که می‌دونید و توی اون پرونده هم نوشته شده اسمم پرهام ناصری هست. هفده سالمه و اگه این اتفاق پیش نمیومد حالا دانش آموز پایه یازدهم بودم. حرفایی که میخوام بزنم بخاطر این نیست که قصد دارم خودم رو تبرئه کنم شما هم وقتی حرفهام رو شنیدید ح...

Continue reading

قسمت۱ اسم مستعاری به نام رادمهر

چند وقتی بود که از آراز بی خبر بودم. در جریان بودم که شبها به خانه نمی‌رود اما نگفته بود که کجاست. بیشتر وقت‌ها هم موبایلش خاموش بود. دلم برایش تنگ شده بود و بیشتر از آن نگرانش بودم. قهوه‌ام تمام شده بود، با فنجان خا...

Continue reading

زود بیا

به سراغ من اگر می‌آیی نرم و آهسته ...چه فرقی دارد؟چون که تنهایی من مثل تنهایی سهراب که نیست ظرف تنهایی من سنگ شده  باورم نیست سراغ دل من  می‌آیی دل من چون شالی منتظر در ره گرمای تو هست تا طلایی ب...

Continue reading

قسمت ۲ سفرنامه مشهد ۱۴۰۳

شب شده، همه خوابیده‌اند غیر از من. امشب مهماندار قطار به بچه‌ها اسباب‌بازی داد. دخترانم خندیدند و خواب از سرشان پرید من اما کلا بی‌خواب شدم.خوشحالم که حالا خوابیده‌اند اینگونه می‌توانم کمی بی‌صدا عزاداری کنم. می‌توانم بی‌کلام به اسباب‌بازی‌...

Continue reading

قسمت ۱ سفرنامه مشهد ۱۴۰۳

زیارت با قطار نمی‌چسبد؛ با آنکه در ماشین پاهایت ورم می‌کند خورشید دست و صورتت را می‌سوزاند، بارها سرت موقع چرت زدن از روی تکیه‌گاه صندلی می‌افتد اما می‌دانی کجایی و چقدر مانده است که برسی.می‌ترسم زمانی که به مشهد رسیدم هنوز آماده نباشم. دلش...

Continue reading