قسمت ۱ سفرنامه مشهد ۱۴۰۳

زیارت با قطار نمی‌چسبد؛ با آنکه در ماشین پاهایت ورم می‌کند خورشید دست و صورتت را می‌سوزاند، بارها سرت موقع چرت زدن از روی تکیه‌گاه صندلی می‌افتد اما می‌دانی کجایی و چقدر مانده است که برسی.می‌ترسم زمانی که به مشهد رسیدم هنوز آماده نباشم. دلش...

Continue reading

خاکت را عوض کن

آن روز داشتم از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه می‌کردم. چشمم افتاد به کاکتوس‌های پشت پنجره. یکی از آن‌ها برگ‌هایش زرد شده بود. دیگری آنقدر بچه قد و نیم قد دورش را گرفته بود که از هر طرف در منگنه بود. گل دیگری سرش را روی شانه‌ی گلدان گذاشته بو...

Continue reading