زیارت با قطار نمیچسبد؛ با آنکه در ماشین پاهایت ورم میکند خورشید دست و صورتت را میسوزاند، بارها سرت موقع چرت زدن از روی تکیهگاه صندلی میافتد اما میدانی کجایی و چقدر مانده است که برسی.
میترسم زمانی که به مشهد رسیدم هنوز آماده نباشم. دلشوره دارم. میترسم وقتی چشمم به گنبد افتاد ندانم باید چه بگویم و چگونه بگویم.
توی قطار مدام حواسم پرت بچهها و بازیگوشیاشان است. زیادی راحتم. تخت میخوابم. گرمم نیست. زیادی خوشم.
اینکه این خوشی و راحتی مصادف شده با شب سوم محرم بیشتر ناراحتم میکند. بهتر بگویم شرمندهام. شرمنده این نوع زائر شدن. شرمنده این شب، شرمنده صاحب این شب.
فاطمه رستمزاده ۱۸ تیرماه ۱۴۰۳