اندر احوالات یک نویسنده ترسو

من از نوشتن داستان‌هایی که ایده‌های خیلی خوبی دارن می‌ترسم چون درست توی همین موقعیت هست که هیولای توی ذهنم بیدار میشه.بالای سرم وایمیسته و با اون چشمای ترسناکش بهم زل می‌زنه و گلوم رو فشار میده و از سر میز کار بلندم میکنه.همین...

Continue reading

باید گریست

امشب که داشتم میزان کارکردم رو توی برنامه اکسل وارد می‌کردم با یه عدد وحشتناک برخورد کردم.برنامه‌ام برای اردیبهشت ۱۰۰ ساعت کار بود اما فکر می‌کنید در واقعیت چقدر کار کردم؟ فقط ۳۵ ساعت🤕اونم درست شبیه چهل تکه‌های مادربزرگ:زمانی ...

Continue reading