زندگی نویسندگی من

اندر احوالات یک نویسنده ترسو

چگونه از نوشتن نترسیم

من از نوشتن داستان‌هایی که ایده‌های خیلی خوبی دارن می‌ترسم چون درست توی همین موقعیت هست که هیولای توی ذهنم بیدار میشه.

بالای سرم وایمیسته و با اون چشمای ترسناکش بهم زل می‌زنه و گلوم رو فشار میده و از سر میز کار بلندم میکنه.

همینجوری که دارم توی هوا دست و پا میزنم یه داد بلند میزنه نفسش بوی پاپ‌کورن میده. بهم میگه: «اگه این داستان رو خراب کنی خودم می‌خورمت»

فکر می‌کنید من چیکار می‌کنم؟

جدی فکر کردید نمی‌ترسم؟

من تا سر حد مرگ می‌ترسم.

یه برگه برمی‌دارم و برای بار هفتاد و نهم طرح داستان رو روش می‌نویسم. نقطه اوج رو مشخص می‌کنم. سری به شخصیت‌ها میزنم همه چیز سر جاشه.  فقط شخصیت‌ها حوصلشون از دست دست کردن من سر رفته و دارن جفت جفت گل یا پوچ بازی می‌کنن. شخصیت اصلی بهم میگه: «از چی می‌ترسی؟»

بهش میگم:«آخه زندگی تو دست منه اگه داستان رو خراب کنم تو هم نابود میشی»

شخصیت اصلی سری تکون می‌ده و می‌ره روی نقطه اوج داستان وایمیسته و بعد همون‌طور سرپا سر می‌خوره میره آخر داستان، میگه: «هزار بار این قسمت رو بازی کردم اگه تو به خودت اعتماد نداری من به خودم اعتماد دارم اون دکمه‌ها رو فشار بده بذار نشونت بدم»

دکمه‌ها رو میزنم با آنکه دستام عرق کرده و قلبم تند تند میزنه. هیولا یهو دور خودش می‌چرخه با صدای یه بادکنک توی هوا منفجر میشه. بوی پاپ کورن همه جا رو پر می‌کنه.

طرح داستان زیر میز می‌افته. شخصیت‌ها بازی خودشون رو می‌کنن. من هم تندتند می‌نویسم تا صحنه‌ای از نگاهم جا نمونه.

چی؟ نگران هیولا هستید؟ نگرانش نباشید اون نمرده هیچ وقت نمی‌میره. زنده هست و موقع شروع داستان بعدی، بیدار میشه و به سراغم میاد.

 

One thought on “اندر احوالات یک نویسنده ترسو

  1. الهه سادات گفت:

    شروع همه کارها سخته و هیولایی دارد که با کمی توجه بزرگتر میشود🥴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *