اعتراف نامه

پشت میز نشسته بودم و به کاغذهای سفید روبه رویم خیره شده بودم. از پنجره کافه به بیرون نگاه کردم. هوا مثل دیروز آلوده بود. مثل روزهای قبل، مثل هفته‌های قبل، مثل ماه‌های قبل. بیشتر افرادی که داخل می‌آمدند ماسک زده بودند. کرختی و بی‌حوصلگی روی ...

Continue reading

ترسی که با من قد کشیده است

قدم‌هایم را با احتیاط بلندتر برمی‌دارم. صدای خرد شدن یخ‌ها زیر چکمه‌هایم، سکوت کوچه باریک را می‌شکند. دست‌های یخ زده‌ام را توی جیب پالتوی مشکی‌ام فرو می‌کنم.هرم نفس‌هایم از زیر شالی که دور صورتم پیچیده‌ام شیشه عینکم را مات می‌...

Continue reading

تیمچه کاشانی

با زحمت از میان آهنگ شادی که گوش فلک را کر کرده بود و صدای مردمی که در رفت و آمد بودند، متوجه زنگ تلفن همراهم شدم.در حالی که از ضبط صوت دستفروش فاصله می‌گرفتم، جواب دادم:«سلام ... اول بازارم ... جایی شلوغ‌تر از اینجا نبود قرار...

Continue reading