پشت میز نشسته بودم و به کاغذهای سفید روبه رویم خیره شده بودم. از پنجره کافه به بیرون نگاه کردم. هوا مثل دیروز آلوده بود. مثل روزهای قبل، مثل هفتههای قبل، مثل ماههای قبل. بیشتر افرادی که داخل میآمدند ماسک زده بودند. کرختی و بیحوصلگی روی صورت بیشتر افراد نشسته بود. وقتی نفس کشیدن سخت میشود خیلی سخت است به کارهای دیگر فکر کنی مانند اینکه حرکتی کنی و قدمی برداری.
- داری به چی فکر میکنی که اخمات اینقدر توی هم رفته؟
آراز این را گفت و روی صندلی خالی کنارم نشست. پاسخی ندادم نمیخواستم غُر بزنم. یکی از برگههای سفید را برداشت. خودکار آبی را در دست گرفت و بالای برگه نوشت:
«آنچه میخواستم بشوم:
آنچه حالا هستم:»
بلند شد و گفت:« تا وقتی برمیگردم این دو تا ستون رو پر کن»
به برگهای که حالا دو لیست در برابرم قرار داده بود نگاه کردم.
شروع به نوشتن کردم. هر چه پیش میرفتم تفاوت بین ستون سمت راست و چپ مرا بیشتر میترساند. فاصله زیادی بود بین آن چیزی که میخواستم بشوم با آن چیزی که بودم.
برگه دیگری برداشتم و بالای صفحه نوشتم:
« کارهایی که مرا به هدفم نزدیک میکند:
کارهایی که مرا از هدفم دور میکند:»
نمیدانستم این عادتهای زمانکُش کی پدید آمده بودند. آنقدر دزدانه وارد زندگیم شده بودند که حضورشان را نفهمیده بودم.
آراز کنارم نشست. نگاهی به برگهها انداخت و لبخند زد. دستم را گرفت و با مهربانی به چشمهایم نگاه کرد. گفت:
« این نگاه مال توئه؛ نگاهی که سوال داره و دنبال جوابه نه نگاهی خسته که دنبال بهانه هست»
لبخند زدم و یاد افکار ساعت قبلم افتادم.
اگر ذهنم آلوده نبود، آلودگی هوا نمیتوانست روی کیفیت زندگیم اثری بگذارد. بهترین راه برای زدودن آلودگی از ذهنم همین اعتراف نامه بود.
اعتراف نامه
24
آذر