داستان‌ها

تیمچه کاشانی

بازار سرپوشیده اراک

با زحمت از میان آهنگ شادی که گوش فلک را کر کرده بود و صدای مردمی که در رفت و آمد بودند، متوجه زنگ تلفن همراهم شدم.

در حالی که از ضبط صوت دستفروش فاصله می‌گرفتم، جواب دادم:
«سلام ... اول بازارم ... جایی شلوغ‌تر از اینجا نبود قرار بذاری؟...می‌دونم بازارِ عیده، خب حالا چجوری پیدات کنم؟... چی؟...جونم؟...بلندتر حرف بزن...سمت چپ... تیمچه کاشانی؟...باشه»

وارد بازار سرپوشیده شدم و ‌سعی کردم از میان جمعیت خودم را به سمت مغازه‌های سمت چپ بکشم.
چشم‌هایم روی سر در مغازه‌ها می‌گشت تا «تیمچه کاشانی» را پیدا کند. ناخواسته به زن میانسالی برخورد کردم با اخم نگاهم کرد و معذرت خواهی‌ام را نادیده گرفت و گذشت.

چرخ طافی با صدای «خبر خبر» جمعیت را به دو طرف هل داد. صدای «تلق تلق» چرخ‌هایش روی سنگ فرش بازار گوشم را نوازش داد. بوی گلپر و سرکه را همراه با عطر باقالی پخته بلعیدم هنوز نفسم را بیرون نداده بودم که با صدای انفجاری در زیر پایم به عقب پرت شدم. قلبم با هیجان می‌تپید، بوی گوگرد توی دماغم رفت. از  لابه‌لای پاهایی که با شنیدن صدای ترقه لحظه‌ای ایستاده بودند دو جفت پای کوچک را دیدم که به سمت گذر سوم فرار می‌کردند.

میان صدای بد و بیراه‌های پیرزنی که کنارم ایستاده بود قهقهه‌اشان را شنیدم و ناخودآگاه از آن همه‌سرزندگی خنده‌ام گرفت.

بلند شدم.خاک لمیده روی لباسم ‌را تکاندم و هوای تازه‌ای را که از دریچه جاگرفته در سقف گنبدی شکل به سمتم می‌آمد، نفس کشیدم. مغازه‌ها را از نظرم گذراندم.«پس این تیمچه کاشانی کجاست؟ گیرم که پیداش کردم، چجوری می‌خواد میون این همه صدا باهام حرف بزنه؟»

از کنار بازار گرمیِ کفش‌فروش و گریه‌های پسربچه‌ای که می‌خواست کفش کوچکتر از پایش را برایش بخرند عبور کردم. زمانی نگذشت که قدم‌هایم پایین تابلویی کوچک قفل شد.«تیمچه کاشانی»
چشم‌هایم برق زد. ایستادم و لبخندی روی لبم نشست.

قدم‌هایم را آرام روی سنگ فرش‌های نشسته بر زمین برداشتم و وارد محوطه شدم. سکوت دلنشینی فضا را دربرگرفته بود. انگار که کسی تمام آن همه سر و صدا را در چمدانی گذاشته و با خود برده بود. مغازه‌هایی که در دو طرف روی هم سوار شده بودند توجه‌ام را جلب کرد و از دیدن آن همه فرش تعجب کردم. بوی غریب اما آشنایی به مشامم می‌رسید. شاید منبعش فرش‌های روی هم چیده شده بود.

صدای مهربان امیر از میان آوای دلنواز گنجشک‌ها تمام حواس پنجگانه‌ام را متوجه خود کرد:
«قبول کردن، باورت میشه؟ قبول کردن»

حرفش را آرام با خودم مزه مزه کردم: «قبول کردن»
طعم شیرینش به جانم نشست. چشمانم داغ شد و تصویر مبهم امیر را از کنار حوض وسط تیمچه دیدم که به سمت من می‌آمد. حصار بازوانش باز بود. با خنده‌ای در هم پیچیده با اشک خود را در آغوشش رها کردم.
بعد از مدتها همنشینی اسمم در شناسنامه‌اش، حالا قرار بود با خودش همنشین و همراه شوم. تمام سال‌های تنهاییمان اشک شد و به شوق وصال، پیراهن چهارخانه آبیش را نمناک کرد.

 

این تمرینی بود که سال ۹۸ در یک دوره آموزش نویسندگی از ما خواسته بودند. اینکه توصیف یک جای شلوغ را بنویسیم. از آنجا که ذهن من همیشه تمرین‌ها را با داستان گره میزند یک داستان کوتاه از کار درآمد. اگرچه داستان خاصی نیست اما من دوستش دارم چون برای من تداعی کننده حسی است که به بازار اراک دارم.

راستی چرا امتحانش نمی‌کنید تمرین را می‌گویم تمرین خوبی است برای به چالش کشیدن قلممان. اگر سوالی در مورد این تمرین داشتید بپرسید تا جایی که بدانم و بتوانم کمکتان می‌کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *