قلب ویران

«زندگی زیبا نیست»قلب ویران می‌گفتو چه می‌خندیدمچشم می‌دزدیدمز چشمان غم‌آلوده‌ی او باز غم‌‌آلوده و گریان می‌گفت:«هر سری که به دل راه بجستقاصد عشق که نیستعشق هر کس که به دل راه بجستزیبا نیست»باز می‌خندیدمکاش هرگز به تمنای سرابی باطلپیش اقبال ...

Continue reading

گردباد فراموشی

بندبند وجودم در این آفتاب سوزناکدر امتداد سخن‌های تلخ توحتی با وجود یک پیاله شراب ناب امیدکه ساقی به من دادیخ زده بودای امید من! با حرف‌های تو ناامید می‌شود دلمبا آن نگاه تو یخ می‌زنمدیگر نمی‌تپد دلمیعنی نگاه سرد تو مفهوم وهم‌انگیز یک فراق ...

Continue reading