اشعار

گردباد فراموشی

بندبند وجودم در این آفتاب سوزناک

در امتداد سخن‌های تلخ تو

حتی با وجود یک پیاله شراب ناب امید

که ساقی به من داد

یخ زده بود

ای امید من! با حرف‌های تو ناامید می‌شود دلم

با آن نگاه تو یخ می‌زنم

دیگر نمی‌تپد دلم

یعنی نگاه سرد تو مفهوم وهم‌انگیز یک فراق طولانیست؟

باور نمی‌کردم که مرا هرچند دیر

به دست گردباد فراموشی بسپری

#

اینک غبار خستگی عشقت را

در زلال آب آینده می‌شویم

شاید که باز بخت و اقبالم را

در هیاهوی این شهر بدست آرم

دیگر فراموش کرده ذهنم یادت را

حتی خاطرات زیبای نگاهت را

لیک فکر می‌کنم «آیا در این شهر ناکجا

هیچکس مثل تو می‌تواند صدا کند مرا؟

یا با آن نگاه پر ز عشق و گرما بخش

با محبت بی‌دریغش نگاه کند مرا؟»

ولی می‌دانم که نیست

افسوس

چون تو رفته‌ای و نمی‌توان دیگر دید

چون آب زلال خاطرات زیبا را

ای آفتاب رهایی بخش

بر جان من بتاب امروز

شاید رها شوم از این درد

شاید با مرگ من این دل

حتی اگر شده یکبار

در عشق زیبایی شود پیروز

ای آفتاب امید

بر این تن خسته ز جنگ غرور و عشق باز آمده

بتاب و ببر هر چه کدورت است

راهی دوباره پیش روست

ای درخت جوانی‌ام بده

چند برگ برنده به دست من

چرا دروغ؟

بی همسفر چه رهی چه توشه‌ای؟

ای همسفر ز یاد نبرده‌امت هنوز

تابستان ۱۳۸۰

⁦🖋️⁩فاطمه رستم زاده سرشکه

 

One thought on “گردباد فراموشی

  1. ناشناس گفت:

    زیباست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *