سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت سوم

صوت قرآن و عظمت این بارگاه باعث شده خودم را کوچک ببینم. ذره‌ای هستم که بر سرم منت گذاشته‌اند و مرا راه داده‌اند وگرنه من کجا و این صحن و سرا کجا؟من کجا و نماز در این صحن باصفا کجا؟خادم‌ها دارند خواب‌ها را بیدار می‌کن...

Continue reading

قسمت ۲ سفرنامه مشهد ۱۴۰۳

شب شده، همه خوابیده‌اند غیر از من. امشب مهماندار قطار به بچه‌ها اسباب‌بازی داد. دخترانم خندیدند و خواب از سرشان پرید من اما کلا بی‌خواب شدم.خوشحالم که حالا خوابیده‌اند اینگونه می‌توانم کمی بی‌صدا عزاداری کنم. می‌توانم بی‌کلام به اسباب‌بازی‌...

Continue reading

قسمت ۱ سفرنامه مشهد ۱۴۰۳

زیارت با قطار نمی‌چسبد؛ با آنکه در ماشین پاهایت ورم می‌کند خورشید دست و صورتت را می‌سوزاند، بارها سرت موقع چرت زدن از روی تکیه‌گاه صندلی می‌افتد اما می‌دانی کجایی و چقدر مانده است که برسی.می‌ترسم زمانی که به مشهد رسیدم هنوز آماده نباشم. دلش...

Continue reading