شب شده، همه خوابیدهاند غیر از من. امشب مهماندار قطار به بچهها اسباببازی داد. دخترانم خندیدند و خواب از سرشان پرید من اما کلا بیخواب شدم.
خوشحالم که حالا خوابیدهاند اینگونه میتوانم کمی بیصدا عزاداری کنم. میتوانم بیکلام به اسباببازیها نگاه کنم و بگویم چرا امشب؟ حتی اگر این رسم است که به بچهها اسباببازی بدهند ایکاش امشب نمیدادند. کاش امشب به دختربچهها اسباببازی نمیدادند. دنبال بهانه میگردم و از در و دیوار برایم بهانه جور میشود. هندزفری را توی گوشم گذاشتم و مداحی «تنها حرمی که روضه خون نمیخواد...» رو مدام پلی میکنم. راستی امروز ۱۸ تیر بود. ۱۸، ۳ وای حتی اعداد هم بهانه به دستم میدهند.
هر دو دست به پهلو گرفته بودند. یکی ۱۸ ساله و یکی ۳ ساله. هر دو سیلی خوردند یکی ۱۸ ساله و یکی ۳ ساله. هر دو از داغ پدر گریه کردند یکی ۱۸ ساله یکی سه ساله. گریه هردو باعث خشم و نارضایتی شد یکی ۱۸ ساله و یکی سه ساله.
و عاقبت هر دو پیش پدر رفتند یکی ۱۸ ساله و یکی...
فاطمه رستمزاده ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۳