قسمت ۲ اسم مستعاری به نام رادمهر

- سر میز من اومده بودی؟- آره - کی؟- همون اولی که اومدینفس عمیقی کشید و دستاش رو به پیشخوان گرفت. انگار که سرش یکباره درد گرفته باشه دستاش رو ول کرد و از دو طرف شقیقه‌هاش رو محکم گرفت اما تعادلش رو از دست داد. سریع خودم رو اونطرف رسوندم و کم...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت چهارم

فرصتی برای نوشتنعقربه‌ها دنبال هم گذاشته‌اند هیچ فکر نمی‌کردم چهار شب اینقدر کم است به همین زودی دارد تمام می‌شود. سه‌شنبه باید این اتاق را تحویل بدهیم و برویم. از حالا دلتنگ شده‌ام. دلتنگ صف یک ساعت و نیمه زیارت. دلتنگ لبخندهای خادمان وقتی...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت سوم

صوت قرآن و عظمت این بارگاه باعث شده خودم را کوچک ببینم. ذره‌ای هستم که بر سرم منت گذاشته‌اند و مرا راه داده‌اند وگرنه من کجا و این صحن و سرا کجا؟من کجا و نماز در این صحن باصفا کجا؟خادم‌ها دارند خواب‌ها را بیدار می‌کن...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت دوم

صدای باد می‌آید. پاهایم یخ‌کرده. چادر نمازم را روی پایم می‌کشم اما دوست ندارم پنجره‌ها را ببندم. انتظار این همه خنکی را نداشتم. اصلا انتظار خنکی را نداشتم.ده ملا هستیم کاروانسرایی بین دامغان و شاهرود. زائرسرای بزرگی ...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت اول

آخرین سری لباس‌ها را داخل لباس‌شویی ریخته‌ام. نگاهی به خانه می‌اندازم تا جایی که می‌توانستم مرتبش کردم. تا لباس‌ها شسته شود وقت دارم بنویسم. یک چمدان که پر شده از لباس‌های تابستانی. لوازم نوشتن. یک بقچه کوچک که در آن ملحفه و بالشتکهای کوچک ...

Continue reading