صدای باد میآید. پاهایم یخکرده. چادر نمازم را روی پایم میکشم اما دوست ندارم پنجرهها را ببندم. انتظار این همه خنکی را نداشتم. اصلا انتظار خنکی را نداشتم.
ده ملا هستیم کاروانسرایی بین دامغان و شاهرود. زائرسرای بزرگی دارد سالهای قبل یک حیاط بزرگ بود که دور تا دورش اتاق بود ولی حالا یک حیاط دیگر هم پشت زائرسرا اضافه شده که دو ضلعش را تمام کردهاند و یک ضلع آن نیمه ساخته هست.
اتاق ما تقریبا جزء آخرین اتاقها هست. باد توی اتاقهای نیم ساخته میپیچد و سرو صدا میکند.
همسایههای کناری هنوز بیدارند. انگار با هم هستند مدام در اتاق هم را میزنند و با هم کار دارند. به گمانم ما بینشان جدایی انداختیم. یک ساعتی هست در اتاق ما خاموشی زده شده ولی هنوز نتوانستم بخوابم فقط دارم از این خنکی لذت میبرم و البته صداها را تجزیه تحلیل میکنم.
و اما داستان عکس شهیده ریحانه سادات در قم. در شبستان نجمه خاتون بودیم که دختر بزرگم اجازه گرفت و گوشیام را برد فکر میکردم میخواهد از خودش عکس بگیرد اما دیدم از رفیقش عکس گرفته. اجازه گرفتم تا عکس را داخل کانال بگذارم. شهیده ریحانه سادات عزیز رفیق شهید دختر بزرگم هست. یکی از برکاتی که این جنگ ۱۲ روزه داشت آمدن این شهدای عزیز در متن زندگیمان بود. دخترم از رفیق شهیدش الگو میگیرد حتی میخواهد به تبعیت از او کانال هم بزند و فعالیت مجازی هم داشته باشد رفیقی که درست همسن خودش هست.
به صداها، صدای دعوای بچههای همسایه هم اضافه شده و دزدگیر ماشین. مدام در ماشینی باز و بسته میشود. چند مرد دارند با هم حرف میزنند. همسایههایمان تازه به اتاق هم رفتند انگار شبنشینی هست؛ اما من دیگر باید بخوابم.
برنج را شستهام برای نماز که بیدار شدم باید بگذارم بپزد تا فردا ناهار داشته باشیم.
مقصد بعدی مشهد الرضا است؛ جایی که برای دیدنش لحظه شماری میکنم.
ادامه دارد...