سفرنامه

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت اول

آخرین سری لباس‌ها را داخل لباس‌شویی ریخته‌ام. نگاهی به خانه می‌اندازم تا جایی که می‌توانستم مرتبش کردم. تا لباس‌ها شسته شود وقت دارم بنویسم. یک چمدان که پر شده از لباس‌های تابستانی. لوازم نوشتن. یک بقچه کوچک که در آن ملحفه و بالشتکهای کوچک و پتو مسافرتی گذاشته‌ایم. یک جعبه حاوی: نمک، ادویه، عدس، کشمش، ماکارونی و چیزهای دیگر برای حدود هفت روز آشپزی بیرون خانه بعد از آن را مهمانم. یک سبد که از ظروف مورد نیاز پر شده. لیستی هم دارم که لحظه آخر باید از یخچال بردارم، همه را در یک طبقه کنار هم گذاشته‌ام.

به امید خدا از فردا صبح مسافرت ۱۵ روزه‌مان آغاز می‌شود. اولین مقصد قم هست. زیارت حضرت فاطمه معصومه ان‌شاءالله.

حال عجیبی دارم چیزی شبیه هیجان و دلشوره. برای بار چندم لیست چند ستونه‌ام را چک کرده‌ام اما باز می‌ترسم چیزی را از قلم انداخته باشم. بیشتر از آن از خودم می‌ترسم از اینکه آماده نباشم. باید چه بگویم؟ باید چه بخواهم؟
وقتی می‌دانی چه بخواهی که بدانی چه نداری، من می‌دانم؟
می‌دانم باید برای ظهور دعا کنم اما حس می‌کنم باید در کنار آن چیز دیگری هم بخواهم چیزی که من، این وصله ناجور را، به ظهور بچسباند. من چه ندارم؟
بیشتر اوقات داشته‌هایمان باعث می‌شود آنچه را که نداریم نبینیم. مثلاً سالم هستیم و خوب عبادت می‌کنیم از خودمان خوشمان می‌آید یادمان می‌رود که اگر ساعتی این سلامتی از ما گرفته شود و دردی به جانمان بیافتد حال نداریم حتی ذکر بگوییم. این می‌شود که دچار خودخواهی و خود بینی و خود پسندی می‌شویم و نمی‌فهمیم که بصیرت نداریم. مثال‌ها زیاد است فقط همین را می‌دانم که هر داشته اگر آن را حق خود بدانیم یک حجاب است؛ حجابی بین ما و خدا

من چه ندارم؟ شاید بهتر باشد قبل از آن به این سوال پاسخ بدهم. من چه دارم و چقدر از چیزی که دارم را خودم بدون کمک خداوند بدست آورده‌ام؟
من چه دارم؟ هیچ
چه ندارم؟ همه چیز


ادامه دارد...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *