قسمت ۱ اردوی مجازی

این اولین بار است که در یک اردوی مجازی شرکت می‌کنم. سخت است که جسمت آنجا نباشد اما تمام هوش و حواست را برای برنامه‌های اردو به کار بگیری اما به همان اندازه هم هیجان‌انگیز. یکی از بهترین استادهای مینیمال‌نویسی در کارگاه داستان‌نویسی به ما تم...

Continue reading

بچه‌ها می‌فهمند

پشت پنجره‌ی اتاق ایستاده بودم. روسری گلدار مادرم سرم بود. تنم را پشت پرده‌ی توری پنهان کرده بودم. نگاهم به حیاط دوخته شده بود؛ جایی که دو مرد غریبه با مادرم ایستاده بودند.یکی از مردها قد بلندی داشت. قدش به بلندی پدرم بود اما شانه‌های پهن او...

Continue reading

سجده‌ی پلکها

پشت دستم می‌زنم و می‌گویم: «خدا مرگم بده حوری چی به سر این خونه اومده؟»روی زمین خاک آلود می‌نشیند. دیوار ترک خورده و دوده گرفته تکیه‌گاه سرش می‌شود. گمان می‌کنم صدایم را نشنیده. آرام کنارش می‌نشینم و دستش را می‌گیرم. سردی‌اش وجودم را می‌لرز...

Continue reading

تیمچه کاشانی

با زحمت از میان آهنگ شادی که گوش فلک را کر کرده بود و صدای مردمی که در رفت و آمد بودند، متوجه زنگ تلفن همراهم شدم.در حالی که از ضبط صوت دستفروش فاصله می‌گرفتم، جواب دادم:«سلام ... اول بازارم ... جایی شلوغ‌تر از اینجا نبود قرار...

Continue reading