داستان‌ها

سجده‌ی پلکها

پشت دستم می‌زنم و می‌گویم: «خدا مرگم بده حوری چی به سر این خونه اومده؟»
روی زمین خاک آلود می‌نشیند. دیوار ترک خورده و دوده گرفته تکیه‌گاه سرش می‌شود. گمان می‌کنم صدایم را نشنیده. آرام کنارش می‌نشینم و دستش را می‌گیرم. سردی‌اش وجودم را می‌لرزاند. 
باز می‌پرسم: «چی شده؟»
مثل ماهی لب می‌زند، صدای ضعیفش را به سختی می‌شنوم. حواسم را تیز می‌کنم تا جملاتش را واضح‌تر بشنوم.

«صدای وحشتناکی داشت. زمین زیر پام لرزید. نصف دیوار توی حیاط ریخت و آتیش و دود همه جا رو گرفت»
به گریه می‌افتد. اسم دختر کوچکش را میان هق‌هق‌اش می‌شنوم و آشفته می‌شوم. از پرسیدن می‌ترسم.

به نقطه‌ای خیره می‌شود. رد نگاهش را می‌گیرم. می‌رسم به جای خالیِ دیواری که دیگر نیست. با لرزشی آشکار در روح و جسمش گریان می‌گوید: «همیشه پایین همون دیوار بازی می‌کرد»
با پشت دستش آب بینی‌اش که با اشک یکی شده را کنار می‌زند. نفس عمیقی می‌کشد.
«وقتی آبگرم کن منفجر شد، هستی با باباش بیرون رفته بود.»
به سقف نگاه می‌کند، انگار دنبال خداوند می‌گردد. چیزی می‌بیند که من نمی‌بینم.
پلک‌هایش آرام به سجده می‌روند. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *