جایگزین

صدای بچه‌ها از داخل راهروی مدرسه می‌آید. دیگرطاقت ندارد کیفش را برمی‌دارد و به طرف کلاس می‌رود. بچه‌ها با دیدنش شوکه می‌شوند و به کلاس برمی‌گردند. یک نفر می‌گوید: «آقا حالا فارسی داریم نه ریاضی»پاسخ می‌دهد:«می‌دونم امروز من به جای معلم فارس...

Continue reading

اعتراف نامه

پشت میز نشسته بودم و به کاغذهای سفید روبه رویم خیره شده بودم. از پنجره کافه به بیرون نگاه کردم. هوا مثل دیروز آلوده بود. مثل روزهای قبل، مثل هفته‌های قبل، مثل ماه‌های قبل. بیشتر افرادی که داخل می‌آمدند ماسک زده بودند. کرختی و بی‌حوصلگی روی ...

Continue reading

تیر سه شعبه

پرسید:« می‌دانستید قنفذ هم مثل حرمله، تیر سه شعبه با خودش آورده بود؟»با تردید نگاهش کردند. با بغض گفت:«قنفذ تازیانه را که بر بازوی دخت رسول زدانگار تیر به چشم حضرت علی زدوقتی قنفذ ام ابیها را بین در رو دیوار گذاشتتیر به گلوی ابوتراب خوردو و...

Continue reading

پیراهن

خبر شهادت حضرت زهرا را که شنید، زن فقیر پیراهن زیبایی را از صندوقچه بیرون آورد و در آغوشش فشرد و بلند بلند گریه کرد و زیر لب با ناله گفت:«جانم به فدایت بانو، باز هم هر آنچه عزیزتر داشتی بخشیدی؟روز عروسی‌ات، پیراهن عروست را به من بخشیدی و حا...

Continue reading

قسمت ۲ اردوی مجازی

دو تمرین دیگر تا پایان سطح اول کارگاه مینیمال‌نویسی باقی مانده. استاد تمرین‌ها را داده ولی هنوز انجامشان نداده‌ام. از دور ترسناک هستند. نوشتن یک داستانک با کلماتی که داده شده در پنج دقیقه. مگر می‌شود؟ یکی از بچه‌ها پیام داده که «من فقط پنج ...

Continue reading

پوتین‌های دشمن

سرباز نگاهی به وسایل داخل جعبه انداخت. لوازم فرمانده دشمن، که تازه اسیر شده بود، در آن بود. پرسید:«موقع تبادل وسایلش رو پس می‌دیم؟»گروهبان پاسخ داد:«بله»سرباز پوتین‌ها را از جعبه درآورد و با سرآستین‌های خونی‌اش مشغول پاک کردن آن‌ها شد. با و...

Continue reading

تنها بازمانده

جنگ پایش را به کوچه‌ها باز کرده بود.همه برای کمک آمده بودند اما هیچکس او را ندید.بعد از انفجار، پرت شده بود وسط خیابان. قامت کوچکش را خاک و دود در آغوش گرفته بود.عکس ساختمان تخریب شده توی چشمان باز مانده‌اش نشسته بود.ساعتی بعد دخترکی کنارش ...

Continue reading

حرف و سکوت

زن کاپشن را توی بغلش فشردگفت: شب‌های جبهه خیلی سردهمرد چیزی نگفتزن گفت: کاش کاپشنت رو می‌بردی زمستون نزدیکهمرد چیزی نگفتزن سرش را روی شانه کاپشن گذاشت و گریه کردمرد چیزی نگفت فقطاز درون عکس به او خیره شده بود. 

Continue reading