داستان‌ها

بچه‌ها می‌فهمند

پشت پنجره‌ی اتاق ایستاده بودم. روسری گلدار مادرم سرم بود. تنم را پشت پرده‌ی توری پنهان کرده بودم. نگاهم به حیاط دوخته شده بود؛ جایی که دو مرد غریبه با مادرم ایستاده بودند.

یکی از مردها قد بلندی داشت. قدش به بلندی پدرم بود اما شانه‌های پهن او را نداشت. بیشتر شبیه تیربرق داخل کوچه‌مان بود. مرد دیگر چاق بود. نمی‌دانم چرا وقتی او را دیدم یاد گربه همسایه‌مان افتادم. آنقدر می‌خورد که نمی‌توانست درست راه برود. هنگام حرکت شکمش بیشتر از پاهایش تکان می‌خورد. مرد هم همان شکلی بود.

مرد چاق چند مشت به دیوار حیاط زد و گفت: «کلنگیه»
مادر به سمت ساختمان اشاره کرد؛ جایی که من ایستاده بودم و گفت: «داخل خونه رو هم ببینید. اونجا بهتره»
– «فرقی نمی‌کنه آبجی. مشخصه. فقط زمینش میارزه.»
مرد تیربرقی با سر تایید کرد. پاکت سیگار را از جیبش درآورد و سیگاری آتش زد. از مرد تیر برقی دود بلند می‌شد. مرد چاق آرام‌ آرام در حیاط قدم می‌زد. برگ‌های زرد و نارنجی درخت سیب، زیر پایش خرد می‌شدند. از کنار حوض کوچکمان گذشت. رو به ساختمان، درست روبه روی من ایستاد. پشت پرده پنهان شدم. مرد چاق شانه‌های گردش را بالا انداخت. لبان گوشتی‌اش را کمی برگرداند. دستی به دماغ پخ شده‌اش کشید و گفت: «کلی هم عوارض شهرداری باید بدیم. تازه عقب‌نشینی هم داره»
صدای مادرم را می‌شنیدم که می‌گفت: «آخه اینجوری پولی دستمون رو نمی‌گیره.»
مرد چاق در حالی که به طرف در خروجی حرکت می‌کرد گفت: «انگار فروشنده نیستی آبجی»

مادرم چادرش را روی سرش جا به جا کرد. چند قدم به سمت مرد چاق رفت. مرد تیربرقی همان جا سیخ ایستاده بود. دود از دست و صورتش بلند می‌شد. مادرم آهی کشید و گفت: «انگار چاره‌ای ندارم.»

پرده را انداختم و روی قالی دستبافت نشستم. محسن خواب بود. از دهن کوچک بازمانده‌اش آب آویزان بود. پتو تا زیر چانه‌اش را پوشانده بود. سر کم مویش از روی بالش سرخورده بود روی قالی.
غریبه‌ها آمده بودند خانه‌مان را بخرند. مادرم چیزی نگفته بود این را خودم حدس می‌زدم. پدرم برای همیشه رفته بود این را هم مادرم نگفته بود. هر وقت هم می‌پرسیدم یا حرف را عوض می‌کرد یا کتمان می‌کرد. می‌گفت: «برای کار رفته. هفته‌ی دیگر می‌آید.» چهار هفته گذشته بود. باز می‌گفت: «هفته‌ی دیگر» زانوهایم را بغل گرفتم و سرم را رویشان گذاشتم.

چشم‌هایم داغ شد و گونه‌هایم را سوزاند. با خودم گفتم: «خوش بحال محسن. دلش برای خانه‌امان تنگ نمی‌شود. نمی‌داند که مادر می‌خواهد آن را بفروشد. فقط غذا می‌خواهد و خواب. حتی دلش برای بابا هم تنگ نمی‌شود. اما من دلتنگ می‌شوم. برای بچه‌‌های گربه‌ی چاق همسایه. برای باغچه‌ی کوچکمان. برای حوض آبی وسط حیاط. دلم برای خانه کوچکمان تنگ می‌شود؛ همان‌طور که همیشه برای بابا تنگ است.»

One thought on “بچه‌ها می‌فهمند

  1. ناشناس گفت:

    😔😢خیلی قشنگ بود👏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *