از نوشتن نترسیم

این پنجمین یادداشتی است که امروز می‌نویسم. صبح ۳۲ موضوع را لیست کرده بودم که تمامشان تجربه‌های شخصی‌ام بود. اولین مورد، ماجرای تلخِ از دست دادن دخترخاله‌ام بود. با آنکه دوسال از من کوچکتر بود اما بیشتر از هر کسی حرف هم را می‌فهمیدیم و با هم...

Continue reading

نگاه مهربان

یک روز در خانه بودم که صدای گنگی توجه‌ام را جلب کرد. انگار کسی مرا به فامیلی همسرم صدا می‌زد. گوش که تیز کردم متوجه شدم صدا از طرف پاگرد است. چادر سر کشیدم و در را باز کردم. صدا قوی‌تر شده بود اما کسی دیده نمی‌شد.در ساختمان ۴ طبقهٔ ۴ واحدی‌...

Continue reading

دنیای خاکستری

برای نوشتن یکی از صحنه‌های رمان خدای او دچار تردید شده بودم. از ابتدای صحنه می‌شد آخر آن را حدس زد. می‌شد به راحتی مطمئن بود که سیاوش «قهرمان داستانم» در آخر صحنه چه تصمیمی می‌گیرد. هرچه هم پیاز داغش را اضافه می‌کردم باز هم طعمش توی ذوق می‌...

Continue reading

خاکت را عوض کن

آن روز داشتم از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه می‌کردم. چشمم افتاد به کاکتوس‌های پشت پنجره. یکی از آن‌ها برگ‌هایش زرد شده بود. دیگری آنقدر بچه قد و نیم قد دورش را گرفته بود که از هر طرف در منگنه بود. گل دیگری سرش را روی شانه‌ی گلدان گذاشته بو...

Continue reading