قسمت ۲ اردوی مجازی

دو تمرین دیگر تا پایان سطح اول کارگاه مینیمال‌نویسی باقی مانده. استاد تمرین‌ها را داده ولی هنوز انجامشان نداده‌ام. از دور ترسناک هستند. نوشتن یک داستانک با کلماتی که داده شده در پنج دقیقه. مگر می‌شود؟ یکی از بچه‌ها پیام داده که «من فقط پنج ...

Continue reading

قسمت ۱ اردوی مجازی

این اولین بار است که در یک اردوی مجازی شرکت می‌کنم. سخت است که جسمت آنجا نباشد اما تمام هوش و حواست را برای برنامه‌های اردو به کار بگیری اما به همان اندازه هم هیجان‌انگیز. یکی از بهترین استادهای مینیمال‌نویسی در کارگاه داستان‌نویسی به ما تم...

Continue reading

درهای زندگی

آن روز صبح وقتی دخترم را پیش‌دبستانی بردم و برگشتم متوجه شدم کلید را در خانه جا گذاشتم. غذا هم روی گاز بود و مجبور بودم زودتر به خانه بروم. به همسرم زنگ زدم ولی نمی‌توانست بیاید چون هم ماشین دست من بود هم اینکه آمدن و برگشتش خیلی طول می‌کشی...

Continue reading

طعم عشق

وقتی مادرم دعوایم می‌کرد می‌رفتم توی بغل مادربزرگ و او هم تمام قد ازمن دفاع می‌کرد؛ باآنکه هم خودم و هم او خوب می‌دانستیم حق با مادرم است.مادربزرگ بود و دلش به بزرگی یه اقیانوس؛ ولی نوبت ما نوه‌ها که می‌رسید دلش برای کمترین ناراحتی یا بغض م...

Continue reading

چقدر فرصت دارم؟

دیشب فهمیدم شماره چشمم بیشتر شده. وقتی می‌خواستم از فاصله دور یک نوشته را بخوانم کلمات ناخوانا بودند. سال‌ها بود که روی همین شماره مانده بود. نمی‌دانم از چه زمانی این اتفاق افتاده. مربوط می‌شود به چند ماه پیش یا مثلاً همین هفته. دلیلش را هم...

Continue reading

در جست و جوی شکست

روزی «آرتور گوردون» که یک نویسنده است از «توماس واتسون» پرسید:«چگونه می‌توانم به عنوان یک نویسنده سریع‌تر به موفقیت برسم؟»واتسون که یکی از غول‌های بزرگ تجارت است در جوابش گفت:«اگر می‌خواهی سریع‌تر به موفقیت برسی، میزان شکست‌های خودت را دوبر...

Continue reading

چیزایی که جالب نیست

از صبح مشغول مرتب کردن و جارو زدن و گردگیری خانه بودم. ریحانه_دختر پنج ساله‌ام_ یک دفتر نقاشی و یک مداد دستش گرفته بود و همانطور که راه می‌رفت خیلی جدی گفت: «این دفتر اسمش هست، چیزایی که جالب نیست.»پرسیدم: «مثلاً چی جالب نیست؟»دفترش را آورد...

Continue reading

ترسی که با من قد کشیده است

قدم‌هایم را با احتیاط بلندتر برمی‌دارم. صدای خرد شدن یخ‌ها زیر چکمه‌هایم، سکوت کوچه باریک را می‌شکند. دست‌های یخ زده‌ام را توی جیب پالتوی مشکی‌ام فرو می‌کنم.هرم نفس‌هایم از زیر شالی که دور صورتم پیچیده‌ام شیشه عینکم را مات می‌...

Continue reading

چقدر فرصت دارم؟

دیشب فهمیدم شماره چشمم بیشتر شده. وقتی می‌خواستم از فاصله دور یک نوشته را بخوانم کلمات ناخوانا بودند. سال‌ها بود که روی همین شماره مانده بود. نمی‌دانم از چه زمانی این اتفاق افتاده. مربوط می‌شود به چند ماه پیش یا مثلاً همین هفته. دلیلش را هم...

Continue reading

نامهربان شدم

گاهی حس می‌کنم نوشتن را فراموش کرده‌ام با آنکه هر روز می‌نویسم، هر روز از نوشتن حرف می‌زنم، هر روز دیگران را به نوشتن تشویق می‌کنم.حس می‌کنم فراموش کرده‌ام روزگاری چگونه از دغدغه‌هایم می‌نوشتم. چطور صداهای کف خیابان را به صفحه...

Continue reading