روزنوشت

نگاه مهربان

یک روز در خانه بودم که صدای گنگی توجه‌ام را جلب کرد. انگار کسی مرا به فامیلی همسرم صدا می‌زد. گوش که تیز کردم متوجه شدم صدا از طرف پاگرد است. چادر سر کشیدم و در را باز کردم. صدا قوی‌تر شده بود اما کسی دیده نمی‌شد.

در ساختمان ۴ طبقهٔ ۴ واحدی‌ ما به ندرت پیش می‌آید کسی با کسی کاری داشته باشد. از بچه‌هایم خواستم آرام باشند تا بتوانم بهتر بشنوم. صدا مدام یک جمله را تکرار می‌کرد: «خانم بهرامی کمک کنید. خانم بهرامی»
صدا از اتاقک آسانسور بود. به نظر می‌آمد، از پایین می‌آید. پله‌ها را سریع طی کردم. از شیشه در آسانسورِ طبقه دوم دیدم که اتاقک بین طبقه دو و سه گیر کرده. صدای خانم تقوی، همسایه بالایی‌مان بود. پاسخ دادم:
«جانم، جانم، من اینجام خانم تقوی، تنها هستید؟»

_ نه آقای تقوی هم هست

_ حالتون خوبه؟ اذیت نشدید؟

_ من خوبم.

_ می‌رم به سرویس کار آسانسور زنگ بزنم

صدای آقای تقوی آمد: «خانم بهرامی تنهامون نذاری»

گفتم: «نگران نباشید زنگ می‌زنم و سریع برمی‌گردم همین‌جا»
هنگامی که از پله‌ها بالا می‌رفتم به تنهاییشان فکر کردم. تنها فرزندشان در شهری دیگر ازدواج کرده بود. وقتی دخترانم توی راه پله، خاله بازی می‌کردند خانم تقوی از بالای پله‌ها با لبخند نگاهشان می‌کرد. از نگاهش معلوم بود ذوقشان را می‌کند.
چندبار از سروصدای زیادمان عذرخواهی کرده بودم. گفته بود که عاشق بچه‌هاست.

گوشی بی‌سیم تلفن را برداشتم و همانطور که زنگ می‌زدم برگشتم کنار آسانسور. همان جایی که صدایم آرامشان می‌کرد. تا سرویس‌کار برسد با خانم تقوی حرف زدم. وقتی اتاقک آسانسور سرجایش قرار گرفت و چهره‌اشان را دیدم نفس راحتی کشیدم.
خانم تقوی گفت: «هیچوقت محبتتون رو فراموش نمی‌کنم.» لبخند زدم و گفتم:«کاری نکردم، وظیفه بود.»

کاری که من کردم واقعاً وظیفه بود. خانم تقوی نمی‌دانست که من هیچوقت لبخندهای زیبایش را به کودکانم فراموش نمی‌کنم. لبخندهایی که وظیفه نبود اما جزء ماندگارترین تصاویر ذهنی‌ام شده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *