سفرنامه ۱۴۰۴ قسمت پنجم

مریضی مرا از نوشتن انداخت. گلویم درد می‌کند و وقتی آب دهانم را به‌زور قورت می‌دهم هر دو گوشم درد می‌گیرد. قرص سرماخوردگی خانه نداشتیم و برنداشتم و حالا پشیمانم که چرا تهیه نکرده بودم.برای یک نویسنده هیچ حادثه بدی وجود ندارد چون می‌تواند از ...

Continue reading

اندر احوالات یک نویسنده ترسو

من از نوشتن داستان‌هایی که ایده‌های خیلی خوبی دارن می‌ترسم چون درست توی همین موقعیت هست که هیولای توی ذهنم بیدار میشه.بالای سرم وایمیسته و با اون چشمای ترسناکش بهم زل می‌زنه و گلوم رو فشار میده و از سر میز کار بلندم میکنه.همین...

Continue reading

باید گریست

امشب که داشتم میزان کارکردم رو توی برنامه اکسل وارد می‌کردم با یه عدد وحشتناک برخورد کردم.برنامه‌ام برای اردیبهشت ۱۰۰ ساعت کار بود اما فکر می‌کنید در واقعیت چقدر کار کردم؟ فقط ۳۵ ساعت🤕اونم درست شبیه چهل تکه‌های مادربزرگ:زمانی ...

Continue reading

ترسی که با من قد کشیده است

قدم‌هایم را با احتیاط بلندتر برمی‌دارم. صدای خرد شدن یخ‌ها زیر چکمه‌هایم، سکوت کوچه باریک را می‌شکند. دست‌های یخ زده‌ام را توی جیب پالتوی مشکی‌ام فرو می‌کنم.هرم نفس‌هایم از زیر شالی که دور صورتم پیچیده‌ام شیشه عینکم را مات می‌...

Continue reading

چقدر فرصت دارم؟

دیشب فهمیدم شماره چشمم بیشتر شده. وقتی می‌خواستم از فاصله دور یک نوشته را بخوانم کلمات ناخوانا بودند. سال‌ها بود که روی همین شماره مانده بود. نمی‌دانم از چه زمانی این اتفاق افتاده. مربوط می‌شود به چند ماه پیش یا مثلاً همین هفته. دلیلش را هم...

Continue reading

نامهربان شدم

گاهی حس می‌کنم نوشتن را فراموش کرده‌ام با آنکه هر روز می‌نویسم، هر روز از نوشتن حرف می‌زنم، هر روز دیگران را به نوشتن تشویق می‌کنم.حس می‌کنم فراموش کرده‌ام روزگاری چگونه از دغدغه‌هایم می‌نوشتم. چطور صداهای کف خیابان را به صفحه...

Continue reading

به گذشته که نگاه می‌کنم…

هیچوقت فکر نمی‌کردم زمانی برسد که آموزش دادن را به اندازه داستان‌نویسی دوست داشته باشم.هدفم از شرکت در کلاس‌های نویسندگی و خواندن کتاب‌های آموزش نویسندگی فقط کامل کردن رمانم و به ثمر رساندن ایده‌هایی بود که در ذهن داشتم اما نمی‌دانم چه شد ک...

Continue reading

تیمچه کاشانی

با زحمت از میان آهنگ شادی که گوش فلک را کر کرده بود و صدای مردمی که در رفت و آمد بودند، متوجه زنگ تلفن همراهم شدم.در حالی که از ضبط صوت دستفروش فاصله می‌گرفتم، جواب دادم:«سلام ... اول بازارم ... جایی شلوغ‌تر از اینجا نبود قرار...

Continue reading

میخت را در هر منزل بکوب

- خسته شدم حس می‌کنم هر کاری می‌کنم فایده نداره، انگار دارم درجا می‌زنم کسایی هستن نصف من هم کار نمی‌کنند ولی می‌دونم که بهتر نتیجه می‌گیرن- از کجا می‌دونی بهتر نتیجه می‌گیرن؟- ندیدی چقدر فالور دارن، چقدر لایک می‌خورن و کامنت می‌گیرند؟- این...

Continue reading

اگر قهرمان داستان بودم

اگر قهرمان داستان بودم، سعی می‌کردم خودم باشم تا همه باورم کنند.اگر قهرمان داستان بودم، از کلیشه بودن پرهیز می‌کردم.اگر قهرمان داستان بودم، سعی می‌کردم شجاع باشم و راه‌های نرفته را امتحان کنم.اگر قهرمان داستان بودم، حرف‌های مختصر اما تأثیرگ...

Continue reading