روزنوشت

به گذشته که نگاه می‌کنم…

هیچوقت فکر نمی‌کردم زمانی برسد که آموزش دادن را به اندازه داستان‌نویسی دوست داشته باشم.
هدفم از شرکت در کلاس‌های نویسندگی و خواندن کتاب‌های آموزش نویسندگی فقط کامل کردن رمانم و به ثمر رساندن ایده‌هایی بود که در ذهن داشتم اما نمی‌دانم چه شد که آموزش دادن هم به علاقه‌مندی‌هایم اضافه شد.

حالا از داستان‌ها و نوشته‌های هنرجوهایم به اندازه نوشته‌های خودم لذت می‌برم حتی گاهی بیشتر. وقتی پیشرفت می‌کنند انگار شاهد شکوفا شدن گلی هستم که با دستان خود کاشته‌ام. هرچقدر بیشتر برایشان وقت می‌گذارم، عزیزتر می‌شوند و موفقیتشان بیشتر خوشحالم می‌کند.

لحن نوشته‌هایشان را می‌شناسم. از دغدغه‌هایشان خبر دارم. می‌دانم هرکدام در چه قسمتی از دنیای نویسندگی قوت کمتری دارد. همین باعث می‌شود دنبال جواب بروم و بیشتر بخوانم و راه‌های مختلف را امتحان کنم تا بتوانم کمکشان کنم تا قوی‌تر شوند. با این کار هربار قوی‌تر می‌شوم.

با خودم فکر می‌کنم، اگر آنها نبودند، اینقدر قوی می‌شدم؟

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *