مریضی مرا از نوشتن انداخت. گلویم درد میکند و وقتی آب دهانم را بهزور قورت میدهم هر دو گوشم درد میگیرد. قرص سرماخوردگی خانه نداشتیم و برنداشتم و حالا پشیمانم که چرا تهیه نکرده بودم.
برای یک نویسنده هیچ حادثه بدی وجود ندارد چون میتواند از هر کدام توشهای برای نوشتههای بعدی بردارد. همین حال بد حین مسافرت، همین بدن درد همراه با گر گرفتگی و بیحالی. اینکه تمام مسیر منتظر جنگلهای گلستان باشی و وقتی به آن برسی بخاطر مریضی بخوابی و چیزی از زیبایی مسیر را نفهمی و... اینها به ظاهر تلخ است اما یک نویسنده باید تمام اینها را با نگاه دیگری تجربه کند و تمام را ذخیره کند.
صحنههایی از داستان بعدیام جلوی چشمهایم رژه میرود من یکی از شخصیتهای داستانم را در چنین شرایطی میبینم و چقدر این موضوع میتواند به پیشبرد داستانم کمک کند... خدا را بابت همه چیز شاکرم.
و اما مسافرت تا جایی که چشمهای تبدارم باز میشد و مسیر را میدیدم از ساعت ۹:۲۰ دقیقه که از مشهد الرضا بیرون آمدیم اسم چند شهر توجهم را جلب کرد. شهر کهنه، آشخانه و بیشتر از اینها اسامی زینب آباد، رضا اباد، الله آباد، علی آباد و... داشتم فکر میکردم دین آن هم از نوع شیعه دوازده امامی با فرهنگ قومی، ملی ما یکی شده. اصلا دین قسمتی از هویت ما را تشکیل میدهد ما ایرانیان از قدیم خداپرست بودیم و با دل و جان اسلام ناب محمدی «ص» را قبول کردیم این را میشود از روی معماری اسلامی، اسامی شهرها فهمید.
خب باید وسایل را ببندم برای رفتن. شبی که گذشت را در شهر فاضل آباد گذراندیم شهری بعد از علی آباد کتول واقع در استان گلستان. مقصد بعدی شهر لاهیجان هست منتهی طی مسیری که باید طی کنیم از خیلی از شهرها میگذریم. امیدوارم دوباره خواب نباشم و بتوانم از مسیر لذت ببرم.
۱۹ شهریور ۱۴۰۴
نوشتن در سفر سخت است اما هرچقدر همت کنیم و بنویسیم بعدها از خواندنشان سیر نمیشویم و هرچه را که ننوشتیم میشود حسرت که ایکاش ثبتش میکردیم.
اینجا لاهیجان ساعت ۱۱:۳۹ صبح روز پنجشنبه. برقها رفته اما گرم نیست. هوا از صبح بارانی است. مجبور شدم برای خشک کردن لباسها بخاری یکی از اتاقها را روشن کنم.
دیشب رسیدیم بعد از ۱۲ ساعت. سیصد کیلومتر راه را در ۱۲ ساعت آمدیم، رکورد شکستیم. ترافیک بود مخصوصا ورودی پلها اما خدا رو شکر هوا ابری بود و خیلی گرما نکشیدیم. سرماخوردگی که داشتم باعث شد نتوانم در ماشین بنویسم. چیزی بین خواب و بیداری بودم.
جادههای گلستان خیلی خوب بود اما مازندران نه. قدم به قدم دوربرگردان و سرعتگیر. پلهای باریک که باعث ترافیک میشدند. هتلهای بزرگ و کوچههای منتهی به دریا که خودشان عامل ترافیک هستند. تقریبا در کل مسیر مازندران هیچ پارک یا فضای سبزی نبود که بشود کمی در آن استراحت کرد. فقط پارک ساحلی سیسنگان بود. حتی دسترسی به دریا هم آسان نبود تا چشم کار میکرد ویلاهای ساحلی بود که شانه به شانه هم چسبانده بودند و دریای عمومی را خصوصی کرده بودند. ترافیک از رامسر به بعد سبکتر شد.
کمکم فضای آشنای کوههای سرسبز و مخملی گیلان پیدا شد و بوی خاک و علف و شالیزار جای بوی خودروها را گرفت. نسیم خنک و نم بارانی که انگار در هوا پاشیده میشد مرا یاد خاطرات بچگی انداخت یکباره دلم برای رفتگانم تنگ شد. یاد لبخندهایشان افتاده بودم یاد نگاه گرمشان. آن موقعها تلویزیون برنامه خاصی نداشت و موبایل هم نبود وقتی حرف میزدیم بزرگترها ششدنگ حواسشان به ما بود. ارتباط چشمی برقرار میکردند. با آنکه تعدادنوهها زیاد بود اما مادرِ مادرم سرم را روی پایش میگذاشت و سرم را ناز میکرد.
پدرِ پدرم یک رادیو نیمدایره داشت که داخلش خالی بود جوری که پدربزرگم انگشتانش را داخل رادیو میانداخت و یک طرف نیمدایره را میگرفت و بلندگوی رادیو را روی گوشش میگذاشت. بیشتر اوقات روی ایوان مینشست روی چهارپایه چوبی که در گیلان به آن کَتَلِه میگویند.
آن موقعها خانهها دیوار نداشت. فقط پرچین کوتاهی داشت که از ورود حیوانات جلوگیری میکرد. خانه پدر و مادر پدرم سر کوچه بود و مسیر رفت و آمد ما. کل کوچه مال ما بود. اولین خانه خانه پدرِ پدرم بعد خانه یکی از داییهایم بعد خانه مادربزرگم بعد خانه یکی از خالههایم.
هر وقت داشتم از کنار خانه پدربزرگ رد میشدم او را روی ایوان میدیدم. گاهی هم هردوشان را میدیدم که داشتند روی ایوان غذا میخوردند. یک سفره حصیری گرد و بزرگ داشتند که آن را برای مرغ و جوجهها میتکاندند. تعارفم میکردند میپرسیدم غذا چیه اگر غذا باب میلم نبود نمیرفتم. اگر حالا بود میرفتم و ساعتها کنارشان مینشستم به حرف میگرفتمشان تا از قدیم برایم بگویند.
پدربزرگم وقتی کودک بود از یکی از روستاهای نزدیک اصفهان به سمت شمال آمده بودند. زمان قحطی بزرگ. مادربزرگم دختر عمویش بود. فقط همینها را میدانم ولی حالا دوست دارم همه چیز را بدانم. اینکه چقدر از مسیر را یادش هست یا اینکه آیا اهل شمال بودند و به آنجا رفته بودند و بعد برگشتند یا اینکه اصالتا اهل اصفهان بودند. اهل کدام شهر استان اصفهان بودند. چند خانواده کوچ کردند؟ چند روز طول کشید تا بیایند و...
متاسفانه پنجم ابتدایی بودم که برای همیشه پدربزرگم از این دنیا رفت قبل از اینکه این سوالات در ذهن من ایجاد شود.
بعد از ظهر انشاءالله به روستایمان میروم و با عزیزان رفتهام در جوار امامزاده روستایمان دیدار میکنم. دلم برای همهشان تنگ شده.
ادامه دارد...
۲۰ شهریور ۱۴۰۴