داستانکهای کوتاه، فلش فیکشن و میکرو فیکشن

سلیقه‌ی خوب

پسر جوان پشت پیش خوان ایستاده و دو دل است سرش را بالا بگیرد یا نه. لباس زنانه میفروشد و زن از او میخواهد نظر بدهد رنگ لباس به او می‌آید یا نه. نفس بلندی میکشد و میگوید:«آینه داخل اتاق پرو هست من سلیقه‌ام اصلا خوب نیست.»زن آشکارا ناراحت میشو...

Continue reading

یلدا

همانطور که دیوان حافظ را برمی‌داشتم، پرسیدم: «چرا یلدا را جشن می‌گیریم؟»گفت:«چون طولانی‌ترین شب سال هم عاقبت به خیر می‌شه و به خورشید می‌رسه»آهی کشیدم. انگشت اشاره‌ام را بین برگه‌های دیوان گذاشتم و با خودم گفتم:«کی این روزهای بدون خورشید ام...

Continue reading

انتخاب اسم

زن نگران است. از چند ماه پیش دعوا بر سر نام نوزادشان بالا گرفته. پسرش دو روز است به دنیا آمده اما هنوز نامی ندارد. اسمهایی که تابحال نشنیده را برایش ردیف می‌کنند اما او هیچکدام را دوست ندارد فقط دل به یک نام بسته. نگاهی به همسرش می‌اندازد. ...

Continue reading

جایگزین

صدای بچه‌ها از داخل راهروی مدرسه می‌آید. دیگرطاقت ندارد کیفش را برمی‌دارد و به طرف کلاس می‌رود. بچه‌ها با دیدنش شوکه می‌شوند و به کلاس برمی‌گردند. یک نفر می‌گوید: «آقا حالا فارسی داریم نه ریاضی»پاسخ می‌دهد:«می‌دونم امروز من به جای معلم فارس...

Continue reading

دلقکی به نام امید

دلقک چشم از پسرک برنمی‌داشت.با هر حرکتِ دلقک، صدای خنده جمع بلند میشد.با هر صدای خنده پسرک یک قدم دورتر می‌رفت و اشک در چشمانش پرتر می‌شد. کار دلقک تمام شده بود. جمعیت رفتند اما پسرک مانده بود. جلوی پسرک زانو زد. پسرک ماسک را از صورت او برد...

Continue reading

تیر سه شعبه

پرسید:« می‌دانستید قنفذ هم مثل حرمله، تیر سه شعبه با خودش آورده بود؟»با تردید نگاهش کردند. با بغض گفت:«قنفذ تازیانه را که بر بازوی دخت رسول زدانگار تیر به چشم حضرت علی زدوقتی قنفذ ام ابیها را بین در رو دیوار گذاشتتیر به گلوی ابوتراب خوردو و...

Continue reading

پیراهن

خبر شهادت حضرت زهرا را که شنید، زن فقیر پیراهن زیبایی را از صندوقچه بیرون آورد و در آغوشش فشرد و بلند بلند گریه کرد و زیر لب با ناله گفت:«جانم به فدایت بانو، باز هم هر آنچه عزیزتر داشتی بخشیدی؟روز عروسی‌ات، پیراهن عروست را به من بخشیدی و حا...

Continue reading

قسمت ۲ اردوی مجازی

دو تمرین دیگر تا پایان سطح اول کارگاه مینیمال‌نویسی باقی مانده. استاد تمرین‌ها را داده ولی هنوز انجامشان نداده‌ام. از دور ترسناک هستند. نوشتن یک داستانک با کلماتی که داده شده در پنج دقیقه. مگر می‌شود؟ یکی از بچه‌ها پیام داده که «من فقط پنج ...

Continue reading