دلقک چشم از پسرک برنمیداشت.
با هر حرکتِ دلقک، صدای خنده جمع بلند میشد.
با هر صدای خنده پسرک یک قدم دورتر میرفت و اشک در چشمانش پرتر میشد.
کار دلقک تمام شده بود. جمعیت رفتند اما پسرک مانده بود. جلوی پسرک زانو زد.
پسرک ماسک را از صورت او برداشت و گفت:
«میشه از این به بعد فقط بابا امید باشی؟»