داستان مینیمال سوختن آبان ۲۴, ۱۴۰۴ Posted by فاطمه رستم زاده 24 آبان گفت:«هنوز هم دارم میسوزم»گفتند:«آتش را که خاموش کردند»درب خانه نالان و زار گفت:«جگرم تا منتقم مادر بیاید خواهد سوخت، چرا چوب من و پهلوی مادر؟ چرا میخ من و صدر اُم ابیها؟»