دو تمرین دیگر تا پایان سطح اول کارگاه مینیمالنویسی باقی مانده. استاد تمرینها را داده ولی هنوز انجامشان ندادهام. از دور ترسناک هستند. نوشتن یک داستانک با کلماتی که داده شده در پنج دقیقه. مگر میشود؟ یکی از بچهها پیام داده که «من فقط پنج دقیقه طول میکشد در ذهنم ربط کلمات را به هم پیدا کنم.»
یکی دیگر از تمرینها هم نوشتن داستانک با کلماتی که گفته شده در یک مکان شلوغ است.
مطمئنم هدفی پشت این تمرینهاست درست مثل تمرینهای قبل. تا وقتی همانطور که گفته شده انجامش ندهم به منظور استاد پی نمیبرم.
استاد ما خادم الرضا هم است. در قسمت ویلچر. میگفت ارادت و سلام به امام زمان هر روز بیشتر میشود. این را از روی احوالات زائران میگفت. انگار که جهان کمکم دارد برای امر مهمی آماده میشود. اینها را که میشنوم دستپاچه میشوم. چقدر آرام راه میروم باید قدمهایم را تندتر کنم.
سلام حالتون چطوره ؟
چند روزی بود هر چی میگشتم وبلاگتونو پیدا نمیکردم بعد دیدم وب جدید زدین امیدوارم موفق باشین
من متاسفانه فرصت نمیکنم داستان بخونم چون درس دارم ولی دلم میخواست بدونم داستانی که داشتم میخوندم چی شد ؟ دیگه ادامش ندادین ؟ راستش اسمش یادم رفته ولی درباره یه پسری بود که مامانش فوت شد و دیگه جایی رو نداشت و میخواست خودکشی کنه
سلام به مریم جان عزیز
ممنون که بهم سر زدی. دلم برای پیام هات تنگ شده بود. داستان «یک قدم مانده به پایان» تمام شد.
توی کانال ایتا تمامش رو به اشتراک گذاشتم
آدرس کانال ایتا رو برات میگذارم.
https://eitaa.com/fatemeh_rostamzade
کانال برای تو مینویسم کانال شخصی من هست. برای خوندن داستان پرهام یا همون یک قدم مانده به پایان در این کانال هشتکی که میگذارم رو جستجو کن
#یک_قدم_مانده_به_پایان
چه تمرینهای جالبی