پوتین‌های دشمن

سرباز نگاهی به وسایل داخل جعبه انداخت. لوازم فرمانده دشمن، که تازه اسیر شده بود، در آن بود. پرسید:«موقع تبادل وسایلش رو پس می‌دیم؟»گروهبان پاسخ داد:«بله»سرباز پوتین‌ها را از جعبه درآورد و با سرآستین‌های خونی‌اش مشغول پاک کردن آن‌ها شد. با و...

Continue reading

تنها بازمانده

جنگ پایش را به کوچه‌ها باز کرده بود.همه برای کمک آمده بودند اما هیچکس او را ندید.بعد از انفجار، پرت شده بود وسط خیابان. قامت کوچکش را خاک و دود در آغوش گرفته بود.عکس ساختمان تخریب شده توی چشمان باز مانده‌اش نشسته بود.ساعتی بعد دخترکی کنارش ...

Continue reading

حرف و سکوت

زن کاپشن را توی بغلش فشردگفت: شب‌های جبهه خیلی سردهمرد چیزی نگفتزن گفت: کاش کاپشنت رو می‌بردی زمستون نزدیکهمرد چیزی نگفتزن سرش را روی شانه کاپشن گذاشت و گریه کردمرد چیزی نگفت فقطاز درون عکس به او خیره شده بود. 

Continue reading

قسمت ۱ اردوی مجازی

این اولین بار است که در یک اردوی مجازی شرکت می‌کنم. سخت است که جسمت آنجا نباشد اما تمام هوش و حواست را برای برنامه‌های اردو به کار بگیری اما به همان اندازه هم هیجان‌انگیز. یکی از بهترین استادهای مینیمال‌نویسی در کارگاه داستان‌نویسی به ما تم...

Continue reading