داستان مینی‌مال

تنها بازمانده

جنگ پایش را به کوچه‌ها باز کرده بود.

همه برای کمک آمده بودند اما هیچکس او را ندید.
بعد از انفجار، پرت شده بود وسط خیابان. قامت کوچکش را خاک و دود در آغوش گرفته بود.

عکس ساختمان تخریب شده توی چشمان باز مانده‌اش نشسته بود.

ساعتی بعد دخترکی کنارش نشست.

اشکهایش را کنار زد.
- عروسکم بیرون پریده، زنده هست

 

2 thoughts on “تنها بازمانده

  1. ناشناس گفت:

    جالب بود🥹😊

  2. غریبه گفت:

    😔دلم برای عروسک سوخت⁦❤️⁩

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *