جنگ پایش را به کوچهها باز کرده بود.
همه برای کمک آمده بودند اما هیچکس او را ندید.
بعد از انفجار، پرت شده بود وسط خیابان. قامت کوچکش را خاک و دود در آغوش گرفته بود.
عکس ساختمان تخریب شده توی چشمان باز ماندهاش نشسته بود.
ساعتی بعد دخترکی کنارش نشست.
اشکهایش را کنار زد.
- عروسکم بیرون پریده، زنده هست
جالب بود🥹😊
😔دلم برای عروسک سوخت❤️