سرباز نگاهی به وسایل داخل جعبه انداخت. لوازم فرمانده دشمن، که تازه اسیر شده بود، در آن بود.
پرسید:
«موقع تبادل وسایلش رو پس میدیم؟»
گروهبان پاسخ داد:
«بله»
سرباز پوتینها را از جعبه درآورد و با سرآستینهای خونیاش مشغول پاک کردن آنها شد. با وسواس خاصی حتی خاکهای کف پوتین را میگرفت.
گروهبان فریاد زد:
«معلوم هست داری چیکار میکنی؟»
سرباز سرش را بالا گرفت.
گفت:
«نمیخوام حتی ذرهای از خاک کشورم رو با خودش ببره»
خیلی عالی 👏👏👏
خیلی قشنگ بود😍😍
آخرش غافلگیر کننده بود😍