قسمت۱ شبی که فهمیدم

«عزیز»- بهنام پاشو- می‌خوام بخوابم پتو رو کشید رو سرش. می‌دونستم تو رختخواب موندنش از خوابالودگی نیست. جریان نامزدی پریسا بهمش ریخته بود. نشستم و پتو رو دادم کنار. چشمای قرمزش رو که دیدم، قلبم فشرده شد. سریع روش رو ب...

Continue reading

قسمت۱ یک قدم مانده به پایان

همونطور که می‌دونید و توی اون پرونده هم نوشته شده اسمم پرهام ناصری هست. هفده سالمه و اگه این اتفاق پیش نمیومد حالا دانش آموز پایه یازدهم بودم. حرفایی که میخوام بزنم بخاطر این نیست که قصد دارم خودم رو تبرئه کنم شما هم وقتی حرفهام رو شنیدید ح...

Continue reading

قسمت۱ اسم مستعاری به نام رادمهر

چند وقتی بود که از آراز بی خبر بودم. در جریان بودم که شبها به خانه نمی‌رود اما نگفته بود که کجاست. بیشتر وقت‌ها هم موبایلش خاموش بود. دلم برایش تنگ شده بود و بیشتر از آن نگرانش بودم. قهوه‌ام تمام شده بود، با فنجان خا...

Continue reading

زود بیا

به سراغ من اگر می‌آیی نرم و آهسته ...چه فرقی دارد؟چون که تنهایی من مثل تنهایی سهراب که نیست ظرف تنهایی من سنگ شده  باورم نیست سراغ دل من  می‌آیی دل من چون شالی منتظر در ره گرمای تو هست تا طلایی ب...

Continue reading

قسمت ۲ سفرنامه مشهد ۱۴۰۳

شب شده، همه خوابیده‌اند غیر از من. امشب مهماندار قطار به بچه‌ها اسباب‌بازی داد. دخترانم خندیدند و خواب از سرشان پرید من اما کلا بی‌خواب شدم.خوشحالم که حالا خوابیده‌اند اینگونه می‌توانم کمی بی‌صدا عزاداری کنم. می‌توانم بی‌کلام به اسباب‌بازی‌...

Continue reading

قسمت ۱ سفرنامه مشهد ۱۴۰۳

زیارت با قطار نمی‌چسبد؛ با آنکه در ماشین پاهایت ورم می‌کند خورشید دست و صورتت را می‌سوزاند، بارها سرت موقع چرت زدن از روی تکیه‌گاه صندلی می‌افتد اما می‌دانی کجایی و چقدر مانده است که برسی.می‌ترسم زمانی که به مشهد رسیدم هنوز آماده نباشم. دلش...

Continue reading

خاکت را عوض کن

آن روز داشتم از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه می‌کردم. چشمم افتاد به کاکتوس‌های پشت پنجره. یکی از آن‌ها برگ‌هایش زرد شده بود. دیگری آنقدر بچه قد و نیم قد دورش را گرفته بود که از هر طرف در منگنه بود. گل دیگری سرش را روی شانه‌ی گلدان گذاشته بو...

Continue reading