داستان‌ها, ماجراهای من و داداش آراز

قسمت۱ اسم مستعاری به نام رادمهر

عکس نوشته داستان

چند وقتی بود که از آراز بی خبر بودم. در جریان بودم که شبها به خانه نمی‌رود اما نگفته بود که کجاست. بیشتر وقت‌ها هم موبایلش خاموش بود. دلم برایش تنگ شده بود و بیشتر از آن نگرانش بودم. قهوه‌ام تمام شده بود، با فنجان خالی قهوه‌ام بازی کرده بودم، کمی نوشته بودم منتظر بودم تا کافه خلوت‌تر شود بلکه بتوانم کمی با برادرم حرف بزنم. آراز از دور لبخندی زد و با نزدیک کردن انگشت اشاره و شستش به من نشان داد که کمی دیگه صبر کنم. نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم. چند دقیقه بعد آمد.

- ببخش خیلی معطل شدی
صندلی مقابل رو بیرون کشید و نشست. به تکیه گاه صندلی جوری تکیه داد که حس کردم دارد خستگی در می‌کند.

- فکر کنم بدونم برای چی با این همه کار و مشغله تا اینجا اومدی.

- برای چی؟

- برای اینکه از دستم ناراحتی.

- اتفاقا تنها احساسی که ندارم خشمه.

- پس چه حسی تا اینجا کشوندتت؟

- دلتنگی بعلاوه نگرانی

- چرا نگرانی؟

- حالا که دیدمت نگرانیم بیشتر هم شد این صورت چی می‌گه؟

- مگه حرف هم می‌زنه؟

-این گودی زیر چشم میگه درست نمی‌خوابی. این قرمزی چشم میگه خسته‌ای. این گره‌های ابرو میگه ذهنت درگیر یه موضوع مهمه. این انگشت‌هایی که توی هم گره خورده و به میز تکیه کردن میگه می‌خوای یه چیزایی رو پیش خودت نگه داری و می‌ترسی از لای انگشتات سر بخوره و بهم بگی

-رو نکرده بودی

-چیو؟

-اینکه زبان بدن بلدی

- قول میدم اگه بگی چی شده بعدش به همه شوخی‌هات بخندم و حتی پا به پات بیام

-یه قول دیگه ازت می‌خوام

-چی؟

-هرچی که گفتم رو بشنوی و بیشتر از اون نخوای بدونی؟

-یعنی اجازه پرسیدن ندارم؟

-اوهوم

-اگه تنها راه حرف زدنت اینه چاره‌ای جز قبول کردن ندارم

-حاضر شو بریم بیرون اینجا نمیشه حرف زد

از کافه بیرون زدیم. باران مثل رشته‌هایی شفاف آسمان را به زمین دوخته بود. تمام راه کافه تا اتومبیل را دویدیم با آنکه عرض سه کوچه بیشتر نبود اما تمام سر و شانه‌مان خیس خیس شده بود. روی صندلی که جا گرفتم آراز گفت: «می‌خوای بخاری رو روشن کنم؟»

- نه هواش لطیفه

آراز دستی روی موهایش کشید و قطره‌های باران را کنار زد. چادرم را روی شانه‌ام انداختم تا مقنعه‌ام بیشتر از آن خیس نشود. ماشین را روشن کرد و حرکت کردیم. چیزی نپرسیدم تا از شلوغی وسط شهر دور شویم. در حاشیه یک بوستان پارک کرد و کمربند ایمنی‌اش را باز کرد. صندلی را کمی خواباند و چشمانش را بست.

-بزار فکر کنم چه سوالاتی ذهنت رو مشغول کرده. تا جایی که بتونم سعی می‌کنم مسئله رو برات باز کنم اما طبق قرارمون چیزی نمی‌پرسی.

- باشه قول دادم.

«چند وقت پیش یکی از آشناهای قدیم رو توی کافه دیدم. نمی‌گم کی چون احتمالا می‌شناسیش. از این لحظه با اسم مستعار رادمهر ازش حرف می‌زنم. وقتی پشت میز نشسته بود چهره آشناش باعث شد بیشتر حواسم بهش باشه بلکه بشناسمش. با رادمهری که من می‌شناختم فرق می‌کرد؛ همون قد بلند رو داشت، همون موهای مشکی مجعد، همون صورت سبزه و چونه چهار گوش اما افسرده بود و از اون شادابی خبری نبود. پشت میزش رفتم، آشنایی دادم اما نشناخت. خاطره مشترکی گفتم بازم نشناخت. حتی منکر شد که رامهر هست. اون همه شباهت عجیب بود. مطمئن بودم خودشه احتمال اینکه حافظه‌اش رو از دست داده باشه بیشتر این بود که رادمهر نباشه. برگشتم تا بقیه سفارش‌ها رو آماده کنم. زیر چشمی میزش رو می‌پاییدم. یه خانم جوان آمد و چند دقیقه‌ای نشست و چیزهایی گفت. رادمهر اولش گوش می‌داد و سرش رو به نشانه تایید تکون می‌داد بعد دستش رو روی صورتش گرفت. حس می‌کردم حرف‌های اون خانم داره خیلی اذیتش می‌کنه. وقتی خانم جوان بلند شد که میز رو ترک کنه متوجه صورت خیسش شدم آروم اشک‌هاش رو کنار زد آهی کشید و رفت. رادمهر سرش رو بین دو تا دستاش گرفت و پیشونیش رو روی میز گذاشت. نگرانش بودم اما حس می‌کردم جلو رفتنم درست نیست. بعد اتفاق عجیبی افتاد. سرگرم آماده کردن سفارش بودم که رادمهر برای حساب کردن سفارشش اومد انگار که تازه چشمش به من افتاده باشه یکباره با صدای بلند گفت: «آراز خودتی؟»
با تعجب نگاش کردم. با لبخند دستش رو جلو آورد. دستش رو گرفتم، با اشتیاق دستم رو فشرد و خندید.

- خیلی دلم برات تنگ شده بود اصلا فکر نمی‌کردم اینجوری اتفاقی اینجا همدیگرو ببینیم.

- پس بالاخره یادت اومد؟

- هر کسی تو رو یکبار ببینه نمی‌تونه فراموشت کنه چه برسه به من که یه مدت رفیقت بودم.
خاطره مشترکی رو گفت که خودم یادآوری کرده بودم. با خنده گفتم:« خوبه چند دقیقه پیش همینا رو سر میزت گفتم تا حالا حرفی برای گفتن داشته باشی»

رنگ از صورتش پرید.

- سر میز من اومده بودی؟

ادامه دارد...

بازنویسی نشده

 

برای خواندن قسمت دوم کلیک کنید

داستانهای دیگر:

یک قدم مانده به پایان

شبی که فهمیدم

آثار چاپ شده:

رمان خدای او

منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.

2 thoughts on “قسمت۱ اسم مستعاری به نام رادمهر

  1. ناشناس گفت:

    چه اتفاقی برایش افتاده؟
    برم بقیه قسمت هارو بخونم.فکر نمی‌کردم اینقدر هیجان انگیز باشه😅

    1. خوشحالم دوستش داشتید. ممنون میشم نظرتون رو بگید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *