همونطور که میدونید و توی اون پرونده هم نوشته شده اسمم پرهام ناصری هست. هفده سالمه و اگه این اتفاق پیش نمیومد حالا دانش آموز پایه یازدهم بودم. حرفایی که میخوام بزنم بخاطر این نیست که قصد دارم خودم رو تبرئه کنم شما هم وقتی حرفهام رو شنیدید حق ندارید کوچکترین دلسوزی برام بکنید. حق ندارید کسی رو غیر من متهم بدونید یا اینکه برای ثابت کردن بیگناهیم قدمی بردارید. فقط بشنوید این حرفها باید گفته بشه و جایی ثبت بشه.
برمیگردم به عقب به روزی که برای اولین بار سوگند رو دیدم. البته اون موقع نشناختمش حتی برام مهم نبود که کیه و اسمش چیه بعدها یادم اومد که اولین بار اون روز بود. توی پاگرد طبقه پنجم ایستاده بودم و منتظر آسانسور بودم. شمارههای آسانسور بالا و پایین میشدن اما توی طبقه ما نمیایستادن. قدرت پایین رفتن از پلهها رو نداشتم؛ چند شب بود که نتونسته بودم بخوابم. سردم شده بود. کلاه هودی مشکیم رو روی سرم کشیدم. با آنکه سردم بود اما نمیدونم چرا خیس عرق بودم. موهام روی پیشونیم چسبیده بود. بالاخره آسانسور ایستاد. در رو که باز کردم سوگند داخل بود لباس فرم مدرسه تنش بود و صورتش رو ماسک سفید فیلترداری پوشونده بود غیر از چشمای عسلیش و ابروهای بلندش چیزی از صورتش پیدا نبود.
حرکت یکباره آسانسور باعث شد سرم گیج بره. دسته آسانسور رو محکم گرفتم و چشمامو بستم. وقتی آسانسور ایستاد حس میکردم هنوز داره بالا و پایین میشه. در باز شده بود و ممکن بود هر لحظه دوباره بالا بره باید بیرون میومدم. دستم رو به دیواره آسانسور گرفتم و یک قدم برداشتم اما تعادلم رو از دست دادم و خوردم به در. سوگند لحظهای نگام کرد و بعد آروم از کنارم رد شد. نگاهش زیادی سرد بود. یکم به دیوار تکیه دادم تا حالم بهتر بشه و بعد با تاکسی خودم رو به بیمارستان رسوندم.
به بخش مراقبتهای ویژه که رسیدم دایی منصور رو از دور شناختم داشت قدم میزد چند نفری هم روی صندلی انتظار نشسته بودند جلوتر که رفتم با آنکه همشون ماسک داشتن اما شناختمشون. مادرم بالاخره اومده بود چهرهاش گرفته بود شوهرش هم همراهش بود مثل همیشه کت و شلوار پوشیده بود و موهاش رو کج شونه زده بود. خاله سودابه هم کنار مادرم نشسته بود و داشت با مادرم حرف میزد. چشمشون که به من افتاد ساکت شدن. آروم سلام دادم دایی با سر و بقیه با دهنشون جواب دادن. مادرم بلند شد و به سمتم اومد.
- چرا ماسک نزدی نمیدونی اینجا بیمارستانه؟
ماسک مشکیم رو از جیبم درآوردم و روی صورتم گذاشتم. بند هودیم رو کشیدم. کلاه هودیم روی سرم محکمتر شد و جلوی یخ زدن سرم رو کمی گرفت. روی یکی از صندلیها که نزدیکتر به در ورودی بخش بود نشستم. دیروز وقتی به دیدن مادربزرگ اومده بودم هنوز بیهوش بود. ماسک آبی رنگی صورت پر چروکش رو پوشونده بود و به دستاش سرم وصل بود. دوست داشتم دوباره باهام حرف بزنه. دلم خیلی براش تنگ شده بود برای وقتایی که کنارم مینشست و ساعتها از گذشتهاش حرف میزد. کاش اون وقتا موبایلم رو کنار میگذاشتم و به حرفای تکراریش با دقت گوش میدادم. اونوقت حالا میتونستم به یاد بیارم که چی میگفت و از کی میگفت و چرا میگفت.
پرستار از بخش بیرون اومد.
- همراه گلبانو فرخی
سریع جلو رفتم. پرستار نگاهی به سرتاپام کرد.
- بزرگتر همراهت نیست؟
دایی منصور جلو اومد
- من پسرش هستم.
- اگه مایلید که عمل بشه این فرم رو امضا کنید
- دکتر که گفت عمل براش خطرناکه
- بله شانس عمل هشتاد به بیست هست اما اگه اقدامی نکنید و توی همین وضعیت باشه بیشتر از چند روز دووم نمیاره
پاهام بی حس شد و عقب عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم.
- اگه عمل کنه چی؟
- بدنش ضعیفه و عمل سنگین
احتمال اینکه زیر عمل دوام نیاره زیاده
- پس چرا باید این کارو کنیم؟
- خودتون به دکتر اصرار کردید عملش کنن
- من؟
خاله سودابه بلند شد.
- من ازشون خواهش کردم
پرستار فرم رضایتنامه رو دست دایی داد و رفت. مادرم و شوهرش بلند شدن و کنار دایی و خاله قرار گرفتند. آروم حرف میزدند. احتمالا داشتند در مورد مرگ و زندگی مادربزرگ تصمیم میگرفتند. درست مثل پرستار که من رو به حساب نیاورد اونها هم من رو آدم حساب نکردند انگار نه انگار که من توی تمام این سالها همراهش بودم و بیشتر از هر کسی حق این رو داشتم که نظر بدم. اگه مادربزرگ میرفت من تنها میشدم نه اونها. اگه مادربزرگ میرفت من سرپرستم رو از دست میدادم نه اونها. اگه مادربزرگ میرفت من دیگه خونهای نداشتم نه اونها. روی نیمکت نشستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.
چند ساعت گذشت اما مادربزرگ رو به اتاق عمل انتقال ندادن انگار تصمیم بر این شده بود که صبر کنن تا خودش هر وقت دلش خواست بمیره. خاله کنارم نشست.
- نمیخوای بری ببینیش؟
ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده