داستان‌ها

قسمت۱ شبی که فهمیدم

عکس نوشته داستان

«عزیز»

- بهنام پاشو
- می‌خوام بخوابم
 پتو رو کشید رو سرش. می‌دونستم تو رختخواب موندنش از خوابالودگی نیست. جریان نامزدی پریسا بهمش ریخته بود. نشستم و پتو رو دادم کنار. چشمای قرمزش رو که دیدم، قلبم فشرده شد. سریع روش رو برگردوند.
- خوابم میاد
آروم موهای سه سانتی پرکلاغیش رو نوازش کردم. این چند روزه روی شقیقه‌هاش چند تا موی سفید پیدا شده بود. می‌دونستم فقط خودم می‌تونم حواسشو پرت کنم.
- پاشو نون نداریم، من برم بگیرم؟
می‌دونستم چی بگم که به غیرتش برخورده، تو بدترین شرایطم حاضر نبود عزیزش قاطی مردا وایسه و نون بگیره.
نشست و زانوهاشو بغل گرفت و سرش گذاشت رو دستاش
- خودم میرم
صدای مردونه‌اش از ته چاه بیرون میومد. بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم. نونای روی میز رو داخل جانونی گذاشتم و نشستم. چند دقیقه بعد از پنجره دیدمش که داشت از توی حیاط رد میشد. یه مکثی لب حوض کرد و چند مشت آب روی صورتش ریخت و از در رفت بیرون. نگاهم رفت سمت آسمون.
توی تموم این سال‌های عاشقیش همه‌ی سعیم رو برای گرفتن رضایت پریسا و خانواده‌اش کرده بودم ولی نشده بود، حقم داشتن. بهنام من کار درست و درمونی نداشت و همین کافی بود که ردش کنن ولی فقط همینم که نبود.
سیگار می‌کشید و دعوایی بود. می‌دونستم اگه پریسا قبولش می‌کرد سیگار رو می‌گذاشت کنار و آرومتر میشد. سرش می‌رفت پی عاشقی کردن درست مثل پدر خدا بیامرزش.
داشتم با یه گلدون خالی به گلدونای شمعدونی دور حوض آب می‌دادم که در باز شد و بهنام با یاالله وارد شد. توی دستش نون سنگک بود. یه نگاه به قد بلندش کردم. بازوهای برجسته‌اش از تیشرت آستین کوتاهی که پوشیده بود بیرون زده بود. ابروهای کمونیش رو گره داده بود به هم و چشمای مشکیش رو جمع کرده بود.

چند روزی بود که صورتش رو اصلاح نکرده بود و همین قیافه‌اش رو مردونه‌تر کرده بود.
- سلام عزیز، اینم نون
- علیک سلام. برو بذار تو آشپزخونه، دوتا چایی هم بریز تا من بیام

چشمی گفت و رفت، اگه برای همه شیر بود به من که می‌رسید میشد یه بچه گربه خوب و حرف گوش کن.

«بهنام»

از خونه زدم بیرون، نمی‌خواستم عزیز دوباره بهم گیر بده. وارد کوچه که شدم دوباره غم عالم اومد توی دلم سرم رو انداختم پایین که نکنه یه بار پریسا رد بشه و چشم تو چشمش بشم. هرچی بود اون حالا زن یکی دیگه بود و نباید دیگه بهش فکر میکردم. سوار تاکسی که ۱۰ ماهی بود خریده بودمش شدم و راه افتادم. مسافرکشی، این شغلی نبود که می‌خواستمش. این شغلی نبود که برای بدست آوردنش لیسانس مکانیک گرفته بودم. شش سال توی یه شرکت خصوصی کار کردم و با حقوق بخور نمیرش سر کردم که پیشرفت کنم نه اینکه آخرسر با تعلیق نیرو مجبور بشم این لگن رو بندارم زیر پام و دنبال یه لقمه نون توی خیابونا بگردم تا نخوام هر روز برای خریدن دو نخ سیگار دستمو پیش عزیز دراز کنم
یکباره یه کوییک عروسک از توی فرعی پیچید جلوم. ترمز گرفتم و با عصبانیت پیاده شدم. می‌خواستم مشتم رو بزنم روی کاپوت و بیارمش بیرون و حسابی حالش رو جا بیارم که دیدم راننده‌اش یه زنه، با اخم نگاش کردم. شروع کرد به معذرت خواهی. برگشتم توی ماشین و حرکت کردم.
اگه مرد بود می‌دونستم چیکارش کنم که دیگه جرأت نکنه با ماشین که هیچ با سه چرخه هم پاشو توی خیابونا بگذاره.

دو تا خانوم جلوتر وایساده بودن‌، تا اومدم سوارشون کنم یه شخصی پیچید جلوم و سوارشون کرد. موقع رد شدن ازش چندتا بوق فحش‌دار براش زدم و لعنت فرستادم به هرکی که نون بقیه رو آجر می‌کنه. تا خود خط خالی رفتم و منتظر موندم تا مسافربیاد.

***
آخرین مسافرا رو که پیاده کردم. با پول اون روز یه پاکت سیگار و دوکیلو میوه خریدم و راهی خونه شدم. هیچی بدتر از دست خالی خونه رفتن نیست، دوست دارم اینقدر دستم پرباشه که به زور بتونم کلید رو از جیبم دربیارم و در رو باز کنم.
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. با یه دست پلاستیک میوه رو گرفته بودم و خیلی راحت تونستم در رو باز کنم.
یه یاالله گفتم و وارد حیاط شدم. داخل خونه که شدم عزیز با لبخند به استقبالم اومد.
- خسته نباشی، بیا شام حاضره
میز شام آماده بود. عزیز ماکارونی درست کرده بود. نشستم و خیره شدم به عزیز. صورت پر و دوست داشتنیش شکسته بود و موهای سفیدش از زیر موهای رنگ‌کرده‌اش خودنمایی می‌کرد. طبق عادت یه روسری سرش بود و خیلی شل گره داده بودش. پیرهن گل گلی سرمه‌ای بلندی تنش کرده بود
- به چی نیگاه می‌کنی؟ شامت رو بخور
مشغول خوردن شدم
- آقا خسروی سراغتو می‌گرفت
آقای خسروی جزء هیئت امنای مسجد محل بود
- سراغ منو؟
- آره
- نگفت چیکارم داره؟
- گفت ساعت ۹ می‌خوان مسجد رو سیاه پوش کنن بری کمکشون
- ساعت نه؟ بعد حالا بهم می‌گی؟
تند تند بقیه ماکارونی توی بشقابم رو تموم کردم.
- کجا؟
- خوشمزه بود
- تو که نخوردی!
تا خود مسجد محله‌مون دویدم.

ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده

رفتن به قسمت بعد

داستانهای دیگر:

یک قدم مانده به پایان

اسم مستعاری به نام رادمهر

آثار چاپ شده:

رمان خدای او

منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *