در جست و جوی شکست

روزی «آرتور گوردون» که یک نویسنده است از «توماس واتسون» پرسید:«چگونه می‌توانم به عنوان یک نویسنده سریع‌تر به موفقیت برسم؟»واتسون که یکی از غول‌های بزرگ تجارت است در جوابش گفت:«اگر می‌خواهی سریع‌تر به موفقیت برسی، میزان شکست‌های خودت را دوبر...

Continue reading

چیزایی که جالب نیست

از صبح مشغول مرتب کردن و جارو زدن و گردگیری خانه بودم. ریحانه_دختر پنج ساله‌ام_ یک دفتر نقاشی و یک مداد دستش گرفته بود و همانطور که راه می‌رفت خیلی جدی گفت: «این دفتر اسمش هست، چیزایی که جالب نیست.»پرسیدم: «مثلاً چی جالب نیست؟»دفترش را آورد...

Continue reading

بچه‌ها می‌فهمند

پشت پنجره‌ی اتاق ایستاده بودم. روسری گلدار مادرم سرم بود. تنم را پشت پرده‌ی توری پنهان کرده بودم. نگاهم به حیاط دوخته شده بود؛ جایی که دو مرد غریبه با مادرم ایستاده بودند.یکی از مردها قد بلندی داشت. قدش به بلندی پدرم بود اما شانه‌های پهن او...

Continue reading

سجده‌ی پلکها

پشت دستم می‌زنم و می‌گویم: «خدا مرگم بده حوری چی به سر این خونه اومده؟»روی زمین خاک آلود می‌نشیند. دیوار ترک خورده و دوده گرفته تکیه‌گاه سرش می‌شود. گمان می‌کنم صدایم را نشنیده. آرام کنارش می‌نشینم و دستش را می‌گیرم. سردی‌اش وجودم را می‌لرز...

Continue reading

سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت ششم

ورودی روستای ما مزین شده با عکس شهدایی که داده‌ایم. ما به وجود این شهدا افتخار می‌کنیم اما نمی‌دانم شهدا چه احساسی به ما دارند از ما خشنودند یا نه ما که شرمنده‌ایم.باران نمی‌بارد اما هوا ابریست. جاده‌ی سرسبز روستایمان را طی می...

Continue reading

سفرنامه ۱۴۰۴ قسمت پنجم

مریضی مرا از نوشتن انداخت. گلویم درد می‌کند و وقتی آب دهانم را به‌زور قورت می‌دهم هر دو گوشم درد می‌گیرد. قرص سرماخوردگی خانه نداشتیم و برنداشتم و حالا پشیمانم که چرا تهیه نکرده بودم.برای یک نویسنده هیچ حادثه بدی وجود ندارد چون می‌تواند از ...

Continue reading

اندر احوالات یک نویسنده ترسو

من از نوشتن داستان‌هایی که ایده‌های خیلی خوبی دارن می‌ترسم چون درست توی همین موقعیت هست که هیولای توی ذهنم بیدار میشه.بالای سرم وایمیسته و با اون چشمای ترسناکش بهم زل می‌زنه و گلوم رو فشار میده و از سر میز کار بلندم میکنه.همین...

Continue reading

باید گریست

امشب که داشتم میزان کارکردم رو توی برنامه اکسل وارد می‌کردم با یه عدد وحشتناک برخورد کردم.برنامه‌ام برای اردیبهشت ۱۰۰ ساعت کار بود اما فکر می‌کنید در واقعیت چقدر کار کردم؟ فقط ۳۵ ساعت🤕اونم درست شبیه چهل تکه‌های مادربزرگ:زمانی ...

Continue reading

ترسی که با من قد کشیده است

قدم‌هایم را با احتیاط بلندتر برمی‌دارم. صدای خرد شدن یخ‌ها زیر چکمه‌هایم، سکوت کوچه باریک را می‌شکند. دست‌های یخ زده‌ام را توی جیب پالتوی مشکی‌ام فرو می‌کنم.هرم نفس‌هایم از زیر شالی که دور صورتم پیچیده‌ام شیشه عینکم را مات می‌...

Continue reading

چقدر فرصت دارم؟

دیشب فهمیدم شماره چشمم بیشتر شده. وقتی می‌خواستم از فاصله دور یک نوشته را بخوانم کلمات ناخوانا بودند. سال‌ها بود که روی همین شماره مانده بود. نمی‌دانم از چه زمانی این اتفاق افتاده. مربوط می‌شود به چند ماه پیش یا مثلاً همین هفته. دلیلش را هم...

Continue reading