ورودی روستای ما مزین شده با عکس شهدایی که دادهایم. ما به وجود این شهدا افتخار میکنیم اما نمیدانم شهدا چه احساسی به ما دارند از ما خشنودند یا نه ما که شرمندهایم.
باران نمیبارد اما هوا ابریست. جادهی سرسبز روستایمان را طی میکنیم تا به امامزاده برسیم. برنجها را درو کردهاند. ساقههای باقی مانده کوتاهاند معلوم است با دستگاه بریدهاند تا همین چند سال پیش خوشهها را با دست و با داس میبریدند. ساقههای باقی مانده تا زانوهایمان بود. بچه که بودیم ساقهها را از خاک بیرون میکشیدیم و برای خودمان سنگر میساختیم. ته ساقهها گل چسبیده بود کمی روی زمین میزدیم تا سبک شود و بعد به عنوان سلاح از آن استفاده میکردیم و پشت سنگرهای دست ساز پناه میگرفتیم و ساقهها را که کمی گل به ریشهشان چسبیده بود، به طرف تیم مقابل پرت میکردیم.
وقتی داشتم رمان خدای او را مینوشتم برای نوشتن قسمتهایی که در امامزادهی روستا گذشت از این فضا وام گرفتم. تجربه شخصی که آن را وارد داستان کردم. امامزاده روستایمان را خیلی دوست دارم حتی وقتی اراک هستم و گرهای به کارم میافتد به ایشان متوسل میشوم خیلی حاجت میدهند.
گلزار شهدایمان قبلا اینگونه نبود چند سال پیش این قسمت را بلندتر کردند و چراغ گذاشتند به نظر بهتر شده آدم دوست دارد بلندی باطنی که دارند را در ظاهر هم ببیند.
زیارت اهل قبور رفتم همانهایی که دلتنگشان هستم. خداوند تمام اسیران خاک را رحمت کند. از اولین جدمان که به امیرالمومنین ایمان آورد تا آخرینشان همه را رحمت کند. خداوند همه ما را عاقبت بخیر کند انشاءالله
📸روستای سرشکه ساعت ۱۶:۳۰ پنجشنبه ۲۰ شهریور