توقف بی‌جا

شیر و تخم مرغ را روی پیشخوان گذاشتم. مغازه خیلی شلوغ بود. برای آنکه به کسی برخورد نکنم خود را به کمر تنها دیواری که خالی بود چسباندم.فروشنده قد بلند و سبیل‌های تاب داده‌ای داشت. کارت اعتباریم را گرفت، تا مبلغ اجناسم را حساب کند. نگاهی گذرا ...

Continue reading

باید کسی بیاید که…

کمتر می‌شود چیزی خواند که به دل بنشیند. نوشته‌ها پر شده از حرف‌های تکراری. حرف را که خودمان می‌توانیم بزنیم. این درد است که سکوت می‌شود و از حلقوم‌مان بیرون نمی‌آید.باید کسی بیاید تا از دردهایمان که در عمیق‌ترین لایه‌های وجودمان رخنه کرده س...

Continue reading

استفاده نادرست

آن شب میوه را روی میز گذاشتم و نشستم. پدرم گفت: «تعصب روی یه شخصیت منطق رو از بین می‌بره»در تایید حرفش گفتم: «درسته بابا، ما که روش تعصب نداریم. با آنکه انتخاب خودمون بوده اما اگه دست از پا خطا کنه یقه‌اش رو می‌گیریم»گفت: «آفرین، مو رو از م...

Continue reading

می‌خواهم با خداوند رفیق شوم

می‌خواهم با خداوند رفیق شوم؛چون تنها کسی است که من را تنها نمی‌گذارد.چون به او اعتماد دارم.چون او پشتم را خالی نمی‌کند.چون او دستش باز است.چون هر وقت بخواهم هست.چون هرجا بخواهم هست.چون مراقب من است.چون از حرف‌هایم خسته نمی‌شود.چون هیچوقت مر...

Continue reading

نگاه مهربان

یک روز در خانه بودم که صدای گنگی توجه‌ام را جلب کرد. انگار کسی مرا به فامیلی همسرم صدا می‌زد. گوش که تیز کردم متوجه شدم صدا از طرف پاگرد است. چادر سر کشیدم و در را باز کردم. صدا قوی‌تر شده بود اما کسی دیده نمی‌شد.در ساختمان ۴ طبقهٔ ۴ واحدی‌...

Continue reading

دنیای خاکستری

برای نوشتن یکی از صحنه‌های رمان خدای او دچار تردید شده بودم. از ابتدای صحنه می‌شد آخر آن را حدس زد. می‌شد به راحتی مطمئن بود که سیاوش «قهرمان داستانم» در آخر صحنه چه تصمیمی می‌گیرد. هرچه هم پیاز داغش را اضافه می‌کردم باز هم طعمش توی ذوق می‌...

Continue reading

خاکت را عوض کن

آن روز داشتم از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه می‌کردم. چشمم افتاد به کاکتوس‌های پشت پنجره. یکی از آن‌ها برگ‌هایش زرد شده بود. دیگری آنقدر بچه قد و نیم قد دورش را گرفته بود که از هر طرف در منگنه بود. گل دیگری سرش را روی شانه‌ی گلدان گذاشته بو...

Continue reading