کمتر میشود چیزی خواند که به دل بنشیند. نوشتهها پر شده از حرفهای تکراری.
حرف را که خودمان میتوانیم بزنیم. این درد است که سکوت میشود و از حلقوممان بیرون نمیآید.
باید کسی بیاید تا از دردهایمان که در عمیقترین لایههای وجودمان رخنه کرده سخن بگوید.
باید کسی بیاید ناگفتهها را ترجمه کند.
باید کسی بیاید تا آن حرفی که ته دلمان مانده را بیرون بکشد و بگوید.
باید کسی بیاید که صدای سکوت سنگینی که زیر آن کمر خم کردهایم را بشنود. حسش کند. شعرش کند. داستانش کند. فریادش بزند.
آن وقت است که آن حرف به دل مینشیند.
وگرنه سخن گفتن در مورد حرفهای گفتنی که کار سختی نیست.
باید کسی بیاید؛ اما تا کی منتظر بمانیم؟
چرا خودمان آن یک نفر نباشیم؟
باید خودمان دست به کار شویم. قلم در دست بگیریم؛ ناگفتهها را بشنویم و بنویسیم.
پای سکوت بیصداها بنشینیم که یا از گفتن شرم دارند یا ترس.
ما میتوانیم سکوت را مبدل به صدا کنیم. کافیست قلممان را غلاف نکنیم.