شیر و تخم مرغ را روی پیشخوان گذاشتم. مغازه خیلی شلوغ بود. برای آنکه به کسی برخورد نکنم خود را به کمر تنها دیواری که خالی بود چسباندم.
فروشنده قد بلند و سبیلهای تاب دادهای داشت. کارت اعتباریم را گرفت، تا مبلغ اجناسم را حساب کند.
نگاهی گذرا به اطراف انداختم. نگاهم افتاد روی برگهی A4 که روی پنجره چسبانده شده بود:
«توقف بیجا مانع کسب است».
در مسیر برگشت جملهای را که خوانده بودم مدام با خود مرور میکردم. آن جمله ذهنم را خیلی مشغول کرده بود. به نظرم آمد معنایی فراتر از کاربردش دارد. هر چه بیشتر فکر میکردم، بیشتر به نتیجه میرسیدم که توقف بیجا باعث میشود کسب و کارمان راکد بماند. ایستادن بیجا در جایی که نباید بایستیم مانع کسب دانشی میشود که به آن نیازمندیم.
مانند توقف کردن در مطلبی که به دردمان نمیخورد. وقت گذاشتن روی اطلاعات و اخباری که به کارمان نمیآید. ادامه رابطه با آدمهای سمی که ما را از مسیرمان منحرف میکنند. تمامشان توقف بیجاست.
با خود قرارگذاشتم هر وقت خواستم روی یک کتاب، اطلاعات، اخبار یا یک دوستی وقت بگذارم اول به این فکر کنم که آیا این توقف لازم است یا نه؟
مرا از مسیر منحرف میکند یا مرا به هدفم نزدیکتر میکند؟