وقتی مادرم دعوایم میکرد میرفتم توی بغل مادربزرگ و او هم تمام قد ازمن دفاع میکرد؛ باآنکه هم خودم و هم او خوب میدانستیم حق با مادرم است.
مادربزرگ بود و دلش به بزرگی یه اقیانوس؛ ولی نوبت ما نوهها که میرسید دلش برای کمترین ناراحتی یا بغض ما میگرفت.
بعد از ناهار همهمان به صف میشدیم برای گرفتن مُشته.
نمیدانم مخترع مُشته چه کسی بوده؛ ولی مزهاش هنوز هم زیر زبانم هست. مادربزرگ با دستهای مهربانش برنج کته باقی مانده در قابلمه را توی مشتش فشار میداد و به هر کداممان یکی میداد.
دلم برای مُشتههایی که طعم عشق میداد تنگ شده است.
دلم برای مادربزرگت و مادربزرگم تنگ شد😔😔
خدا رحمتشان کند
الهی با حضرت زهرا سلام الله علیها محشور باشند