دیشب فهمیدم شماره چشمم بیشتر شده. وقتی میخواستم از فاصله دور یک نوشته را بخوانم کلمات ناخوانا بودند. سالها بود که روی همین شماره مانده بود. نمیدانم از چه زمانی این اتفاق افتاده. مربوط میشود به چند ماه پیش یا مثلاً همین هفته. دلیلش را هم نمیدانم. شاید زیاد نوشتن و زیاد خواندن باشد شاید هم بخاطر بالاتر رفتن سن.
به اثرش روی خودم فکر میکنم. فکرم را فقط از این جهت مشغول کرده که باید وقتی بگذارم و بروم معاینه چشم. نه پیری بد است و نه ضعیف شدن چشمها بر اثر مطالعه؛ بهتر از ضعیف شدن چشم بخاطر دیدن تلویزیون است.
اما دقیقتر که فکر میکنم حقیقتی بزرگتر ذهنم را مشغول کرده است:
چه بخواهم چه نخواهم جسمم کمکم رو به زوال میرود و فرسوده میشود. در زمان باقی مانده چقدر فرصت کار کردن دارم؟ آیا میتوانم تمام ایدهها و داستانهایم را ثبت کنم؟ چه کار باید بکنم که ذهنم و قلمم رو به پوسیدگی نرود؟
شاید ضعیفتر شدن چشمهایم اتفاق به ظاهر سادهای باشد اما برای من یک زنگ هشدار است:
فرصتی برای هدر دادن وقتم ندارم.
۱۶ خرداد ۱۴۰۳
الهی خدا به چشم و فکر و ذهن و قلم و قدمت برکت دهد. زندگیت پربرکت باد ان شاء الله