گاه شمار روزانه

 وارد اتاقم که شدم آراز روی صندلی‌ام نشسته بود. یکی از پاهای درازش را روی صندلی جمع کرده بود و مشغول سرک کشیدن توی دفترم بود.بلند گفتم: «قابل توجه شما، دفترجزء وسایل شخصی حساب میشه‌ها»یکه‌ای خورد وسرش را برگرداند سمت من و بعد ریز ریز خندید....

Continue reading

تولد داداش آراز

داداش آرازِ من، شوخ، رُک، مهربان و دست به قلم است.او پاهای بلندی دارد آنقدر بلند که وقتی سایه‌اش روی دیوار می‌افتد بیشترین چیزی که به چشم می‌آید لنگ‌های درازش است.مدیونید اگر فکر کنید او نسخهٔ کپی از بابالنگ دراز است...

Continue reading

نقطه و بعد پایان

بیست سال کنار هم بودنبیست سال به یاد هم بودنبیست سال قدم‌زدندلگرم به دستان گرم هم بودنبیست سال دویدننفس کشیدنخندیدن و برای هم بودننقطه‌ی آغاز یادم نیست اما نقطه‌ی پایان گریزناپذیر بودمثل تمام قصه‌هانقطه و بعد پایانباید تمام می‌شد اما نه این...

Continue reading

اوایل اردیبهشت

یادش بخیر اوایل اردیبهشت بودگفتی که تا ابددستان سرد مرا گرم می‌کنیگفتی که تا ابد، با حضور خودمرا دلگرم می‌کنییادش بخیر اوایل اردیبهشت بودضربان قدم‌هایمان کنار همدر امتداد دیوار تا افق ادامه داشتباران به روی شانه‌های خیس ما می‌ریختموهای من ز...

Continue reading

خاطرات تو

گرچه اینجا نیستی، یادت هستروی دیوار اتاقمروی قلبمهمه‌جاخاکی از رفتن قلب تو نشستروی دیوار اتاقممثل یک سایه‌ی گنگطرحی از قامت سرو تو نشستآری آری من و دل می‌دانیمکه دل تو رفتهچشم تو دیگر نیستتپش و سوز صدایت رفتهقامتت دیگر نیستتو نمی‌دانی کهگرچ...

Continue reading

ازدحام نبودنت

رفتی بدون حرفجو سنگین بینمان زمین افتاداز سقف تا به فرشپر شد ز ازدحام نبودنتدر گوشه گوشه‌ی خانهخاطره‌ای نشست کردیادت کنار پنجره‌ی رو به کوچهبه زیر افتادتصویرت از مقابل چشم ترم رد شددیدم که قلب منهمان لحظه، زمین افتادمن ازدحام نبودنت را ازتن...

Continue reading

واژه‌ای برای مثال

امشب کتاب‌ها را روی هم تلنبار کرده‌امدنبال واژه‌ای برای مثال می‌گردمیک به یک صفحه‌ها را ورق زده‌امسهراب*، مصلح*، حمید*اماواژه‌ای برای وصف تو پیدا نکرده‌اممثل بوی بارانیاما دلپذیرترمثل کوه پر صلابتولی استوارترصدای تو شعر نابی‌ستبه سبک شعرهای...

Continue reading

آرزوها

آرزوهای تلنبار شدهو امیدی سر دارو شبیخون خیالبعد طغیان همه خاطره‌هامثل دریا شده‌ام، بعد طوفانی سختکاش می‌دانستیدر حضور تو همه خاطره‌ها می‌میرندبا دمت همدم مناین امید است که جان می‌گیردفاطمه رستم زاده سرشکه سال 1378  شعرهای دیگر از دفتر ش...

Continue reading

گردباد فراموشی

بندبند وجودم در این آفتاب سوزناکدر امتداد سخن‌های تلخ توحتی با وجود یک پیاله شراب ناب امیدکه ساقی به من دادیخ زده بودای امید من! با حرف‌های تو ناامید می‌شود دلمبا آن نگاه تو یخ می‌زنمدیگر نمی‌تپد دلمیعنی نگاه سرد تو مفهوم وهم‌انگیز یک فراق ...

Continue reading

گل بود یا که نیست؟

 دوباره جام جهانیدوباره سرگرمیمیان سایه ی این جامجان گرفته شدهجهان سرش به جام گرمو یمن به بمبارانگُل بود یا که نیست؟!گُل کودکی بود که دیگر نیستگُل لبخند مادر، آن نگاه پدر بودکه دیگر نیستبازی نه درون چمندرون یمن بودکه دیگر نیست!🖋️⁩فاطمه رستم...

Continue reading